تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک پیش فرض ذهنی احمقانه کنترل رفتار های من را جلوی جنس مخالف رقم می زند...

خشونت...

هرچه از مرد غریبه ای بیشتر خوشم بیاید جلویش بیشتر قلدری می کنم....

آقایی محترم رادر یک کنفرانس دیده بودمش...

دورادور شرح حالی ازش داشتم و انجا از دوست مشترکی خواستم تا ما را باهم آشنا کند...

سه ماه بعد یک روز در شرکت دیدمش...

طبق معمول با سر و صدا وارد شده بودم و داشتم با تک تک همکاران چاق سلامتی می کردم...

دیدمش که پیش همان دوست مشترک است. یکهو انگار افسارم را دیگری در دست گرفت...

به ظاهر به کارها رسیدگی می کردم ولی برای جلب توجه و نظرش فکرم مشغول بود...

یکهو صدای دوتا از همکارن را شنیدم که فریاد وای سوسکشان سالن را پر کرد...

خیلی جدی بلند شدم و سوسک بیچاره را با دستمال گرفتم و جلوی چشمان حیرت زده آقا از پنجره پرتش کردم بیرون...

چند روز پیشش دستم به دیوار خورده بود و انگشت اشاره و پشت دستم سیاه و کبود بود...

هنگام خداحافظی با همکارم دست دادم و گفت وای دستت چی شده ؟

گفتم : تا حالا شنیدی میگن 4تا انگشت را تو دهنش خرد کرد؟!!!

قیافه آقای محترم دیدنی بود...

چشم های گرد شده ...

ابروهای کج و کوله....

مطمئنم با رفتاری که دیده بود کاملا باور کرد که دهن یکی را صاف کرده ام!!!!

خلاصه یکی پس از دیگری کراماتی از من سر زد که خودم هاج و واج مانده بودم...

وقتی از آن محیط خارج شدم به این فنون دلبری ناخودآگاه لعنت فرستادم...

۱۳٩۱/٦/٢٠ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir