تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک جورایی بی قرارم...

نه شمال آرام داشتم و نه مشهد ...

با اینکه هردو از مکان های اقتداری بودند که با حضور در انجا آرام می شدم و روحم از نو جلا می یافت...

اما این بار هیچ جا قرار نداشتم...

و بی تاب باز گشتم...

انقدر که حاضرم همه پول هایم را بابت بلیط هوابیما بدهم...

می خواهم به خانه ای برگردم که هیچ چیز منتظرم نیست...

در این سفر عهد بستم غر نزنم...

و عهد بستم به جای استفاده از کلمه باید از می خواهم و امیدوارم استفاده کنم...

یادم باشد از مکان های اقتدار بنویسم...

کمی اما با خودم مهربان تر شده ام و به خودم حق می دهم که برای کاری که دوست داشتم و امیدی که به مردی در دلم بود سوگواری کنم....

هرچند که هردو را به خاطر هدف هایی متعالی تر قربانی کرده ام....

 

۱۳٩۱/٦/۱٦ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir