تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

7 تا نوه دختر همسن و سال بودیم و بقیه نوه ها یا خیلی بزرگتر بودند و یا خیلی کوچکتر...

از این 7 تا همون اول دوتا دختر دایی کوچ کردند به ینگه دنیا....

ماندیم 4 تا دختر خاله و یک دختر دایی ...

از این 5 نفر بزرگه من بودم متولد 56 و کوچیکه دختر خاله متولد 63 ام بود که بیشتر همبازی پسرخاله هم سن و سالش بود تا ما...

ماندیم 3تا دختر خاله و یک دختر دایی...

و حیاط بزرگ خانه مادربزرگ با حوض وسطش....

دو طرف حوض مال من و دختر دایی شد و دو طرف دیگر مال دوتا دختر خاله ...

ما 4 نفر باهم بزرگ شدیم علی رغم دشمنی و کینه مادرم و زندایی جان...

کودکی را با بازی های من در آوردی تو حیاط مادربزرگ گذراندیم و نوجوانی را با پچ پچ و خنده های بی پایان زیر لحاف ...

بزرگتر از همه شان بودم ، دانشگاه که رفتم دختر دایی هم کوچ کرد به آنور دنیا...

سخت بود رفتنش که جیک و پیک من با او بود...

ماندیم 3 تا دختر خاله و دختر خاله آخری که دیگر حرف مشترکی نداشت با پسر خاله یکی یکدانه ....

ولی هنوز راه درازی بود تا توی جمع 3 نفری ما وارد شود...

شیطنت های جوانی را با دوتا دخترخاله ها تجربه کردم و هر جفتشون از سر همین شیطنت ها یارشان را یافتند و رفتند سر خانه زندگیشان...

پسرخاله هم کوچ کرد و رفت..

حالا خانواده ما یک خانم وکیل دارد و یک خانم حسابدار ارشد...

یک خانم دکتر روانشناس و یک حقوق دان بین الملل که توی سازمان ملل کار می کند...

آقای مهندس معماری موفق و خانم دکتر دندانپزشک...

اما هیچ کدامشان دیگر برای من و دخترخاله کوچیکه همدم نمی شوند...

حالا من ماندم و دختر خاله آخری ...

دخترخاله ای که هنوز به عنوان دخترک سرتق و شیطونی می بینمش که تا صبح با پسرخاله روپولی بازی می کرد ....

او که الان 28 سال دارد ...

بزرگ و بالغ و هوشمند...

مصاحبتش دلپذیر است و دیدگاه های مشابهی داریم ...

این روزها من و او ساعات خوبی را در کنار هم سپری می کنیم ...

ساعاتی که معمولا با حضور خاله تنهایم همراه است...

درباره خانواده صحبت می کنیم و رویکردهای تربیتی این خواهران و برادران برای تربیت ما 7 نفر و بقیه نوه ها ...

اشتباهاتشان و نتایج اشتباهاتشان در زندگی تک تکمان...

نکات مثبت تربیتی و مزیت بزرگ شدن در چنین خانواده ای...

ارثیه مشترک پدربزرگمان : 

کار و کار و کار همراه با مسئولیت پذیری بالا....

جالب است که تک تک نوه ها در حیطه کاری خود از مشکلات مشابهی رنج می برند...

چه اینور دنیا باشند و چه آنور دنیا...

حالا منم و این دخترخاله کوچیکه ...

تنها مجردان خانواده این ور دنیا...

و خوشحالم که هم صحبتیش و همراهیش را دارم ...

پ.ن: سنت یک ناهار در هفته با خانواده از آن سنت های دلنشین است که سال هاست در خاندان ما رواج دارد . از زمان خانه پدربزرگ تا ناهار های پنجشنبه خانه خاله ...

هیچ کس مجبور به حضور نیست و همه سعی می کنند آن روز سرکی بزنند به آن محفل..

هرچند که الان تعدادمان انگشت شمار شده است کمتر از انگشتان دست...

ولی دلخوشیم به حضور بی دریغ تمام اعضای خانواده در شادی ها و غم ها که مانند قطرات جیوه از سرتاسر دنیا جمع می شوند دور هم به بهانه عروسی یا عزایی...

۱۳٩۱/٦/٢ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir