تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با استادم که روانشناس حاذقی است گفتگو می کردم و از فرافکنی هایم گفتم که این روزها گریبانگیرم شده و روزگارم را تیره ساخته ...

 از اینکه توقعم از آدم ها بالا رفته و بی ادبی ها و خودخواهی ها و حماقت هایشان را نمی توانم تحمل کنم ...

اعتماد به نفس های کاذب و دروغ هایشان برایم خفقان آور است و ....

دلیل اینهمه حساسیت  و کم شدن آستانه تحملم را تنهایی اینروز هایم دانست ...

تنهایی که به خاطر امتحانات و کار های زیاد ناخواسته به خودم تحمیل کردم و همین باعث شده تا اینجوری واکنش نشان دهم ...

اما دیروز بعد از یک روز شلوغ و پر هیاهو وقتی تو ترافیک سنگین همت به سرخی زیبای غروب نگاه کردم فهمیدم که خوشبختم ...

فهمیدم که دوباره لذت زندگی را کشف کردم ...

 دیروز از صبح شروع کردم که دوباره نقش آدم ها را در زندگیم پر رنگ کنم. با همکارانی که دستشان ندارم ولی ٩ ساعت در روز در کنار همیم صبحانه خوردم ...

به مراسم تشیع پیکر پدر دوستم رفتم که جایش در دلم خالی خواهد بود و حضور چند نفر از دیگر دوستان برایم بسیار دلنشین بود که هنوز آدم هایی هستند که هنگام سختی در کنارت باشند ...

بعد ناهار را در کنار خاله ها و عمه هایم صرف کردم که با اینکه حرف مشترکی ندارم ولی حضورشان مایه دلگرمی است ...

به شرکت برگشتم و کار و همکاران ...

هنگام غروب وقتی بر سر قرار با دوستی می رفتم و احساس خوشی ناشی از حضور آدم ها را مزمزه می کردم فهمیدم که باید توقعم را از آدم ها پایین بیاورم و از بودنشان لذت ببرم

همانطور که پدر دوستم رفت وقتی بالای آن قبر های بسیار گود ایستاده بودم فهمیدم که فرصت کوتاه است و هر لحظه شاید یکی دیگر از کنارمان برود ...

برای دوستی نوشتم که وقتی مجردیم همه لذت ها را منوط به حضور دلبری می کنیم که همراهیمان کند و وقتی سرو کله او پیدا می شود می فهمیم که به عنوان یک آدم از خیلی از لذت ها و خوشی های ما خوشحال نمی شود و باید دور خیلی از چیز ها را به خاطر عدم همراهیش خط بکشیم و کم کم دلمرده و افسرده می شویم ...

دوست هایمان هم که همان ابتدا کمرنگ شده اند و حضوری ندارند و حالا ماییم و خوشی هایی که محروم مانده ایم ...

ولی تصمیم دارم کاری کنم که خودم را با شرایط زندگیم منطبق کنم . حالا که کسی نیست منتظرش نمی مانم .

اگر دلم سفر خواست دوستانی هستند که بسیار خوش سفرند...

اگر دلم رستوران خواست ، همراهانی دارم که در کنارشان شام لذت بخشی را صرف کنم ...

کوه را می توانم با چند تا از دوستان ورزشکارم بروم ...

گالری ها و سینما و کنسرت را در کنار دوستانی که از اینگونه محیط ها لذت می برند مرور خواهم کرد....

خدارا شکر می کنم که چند وقت پیش متوجه شدم که انسان های زیادی هستند که هر کدام در یک قسمت زندگیم همراهیم می کنند و برای هر قدمم همراهی دارم ...

ادم هایی که حضورشان برایم دلنشین است و معاشرت با آنها لذت بخش ...

منتظر  نخواهم ماند شاهزاده رویایی با اسب سفید بیاید تا من از زندگیم لذت ببرم ...

من خوشی ها را تجربه می کنم و اگر او آمد در این خوشی ها شریکش خواهم کرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak