تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

روزی چند بار با خودم تکرار می کنم که باید خودم را دوست داشته باشم ...

خانه و زندگی مرتب و تمیز شده ...

خودم هم آراسته و مرتب ...

لباس ها و وسایل کهنه و یا آنهایی که حس خوبی نداشتم بهشان به خیریه بخشیده شد...

هر روز صبح بعد از دوش صبحگاهی براشینگ می کنم و موهای سرکش را رام می کنم...

توی خانه لباس مرتب می پوشم و عطر می زنم...

بیرون که می روم با دقت لباسی را انتخاب می کنم که حس خوبی بهم می دهد ...

زندگی طبق برنامه ای که برای ساعت ها و دقیقه هایش برنامه ریزی شده ادامه دارد...

و هر بار از جلوی اینه رد می شوم تکرار می کنم باید خودم را دوست داشته باشم...

......

بعد یک بار جلوی آینه ایستادم و به چشم های پر از اشک و بغض گلویم نگاه کردم ....

باید خودم را دوست داشته باشم؟!!!

اره باید خودم را دوست داشته باشم ولی نه اینجوری....

وقتی اینقدر خشن و با تحکم به خودم دستور می دهم که باید خودم را دوست داشته باشم مطمئنا جواب نخواهم گرفت.....

این چند روز چگونه گذشت؟

همه چیز طبق برنامه و مرتب ؟ اما هر وقت به خانه تمیز نگاه می کردم ،

هروقت که بوی عطر جدیدم شگفت زده ام می کرد

هر وقت که نرمی موهایم و حالتشان حس خوبی بهم می داد...

یک صدایی از ته ته وجودم فریاد می زد : حالا که چی؟ برای کی؟

بعد من جوابی نداشتم برای این سئوال...

ارام می گفتم برای خودم ...

بعد یک لبخند کجکی میامد روی لبم که خودت! هه! خودت که .....و دوباره لیستی از اتفاقات احمقانه و تلخ این چند وقت....

.....

حالا قبول کرده ام که من شکست خورده ام ...

در احساساتم ، در کارم و در ارتباطاتم ...

اما همه چیز می توانست بدتر باشد...

می توانستم الان مانند دوستی هم سن و سال با یک پسر 6 ساله در سوگ شوهری بنشینم که ناگهان در خواب سکته کرد...

می توانستم مانند دوستی دیگر تمام دارایی ام را در کاری سرمایه گذاری کرده باشم که یک دروغ بیشتر نبود...

می توانستم.....

همیشه بدتری وجود دارد...

اما دیگر نمی گویم باید خودم را دوست داشته باشم...

دوستان زیادی هستند که از من سخت گیرترند و من را دوست دارند.

پس دوست داشتنم آنقدرها هم سخت نیست!

از امروز تکرار می کنم که من خودم را دوست دارم با تمام ضعف ها و قوت ها...

راستش فکر می کنم راهکارش تعدیل نگاه صفر و یک و کمالگرایی مطلقم باشد...

فلسفه به ت.خمش... جذابیت خاصی برایم پیدا کرده ...

انگار استفاده از این اصطلاح خارج از ادب و تربیت کودک درونم را به هیجان می آورد و آرامش می کند....

خیلی سخت است ولی باید نگاه سیاه و سفیدم را تعدیل کنم به طیف خاکستری ها...

که به قول استاد نقاشیم محمد ابراهیم  جعفری : خاکستری یعنی همه رنگ ها

.

.

.

پ.ن: این روزها میل زیادی به فحش دادن و استفاده از رکیک ترین کلمات دارم و کاملا جلوی خودم را می گیرم که زیر کامنت ها تبلیغاتی و مسخره که نیم ثانیه بعد از نوشتن ظاهر می شوند کلمات قصار ننویسم !!!!

۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir