تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

لحظات دلهرره آوری بود...

مثل تمام سی سال گذشته تو لحظات دلهره اور کنار هم بودیم...

همینش هم خوب بود...

او دلهره دیدار پدرش را داشت و خواستگارش...

من دلهره او را ....

به تمام لحظات پر تنش سی سال گذشته فکر می کردیم....

امتحانات...

روزی که جواب کنکور آمد...

یادت هست؟ 

شمال بودیم و مادرم با شوق خبر داد که قبول شده است و هنوز روزنامه رشته من نیامده بود....

به لحظاتی که دلمان می شکست و دیگری ما را از وسط خیابانی که بی هدف راه می رفتیم جمع می کرد....

لحظاتی که خرد شده و تحقیر شده فریاد می کشیدیم و گریه می کردیم  و دیگری فقط بود و در سکوت همراهی می کرد....

لحظاتی که هیچ کدام از خانواده ها سهمی نداشتند...

و حالا منتظر بودیم تا پدرش و پسرک سر بقیه زندگیش تصمیم بگیرند...

صحبت های میز بغلی اما جالب تر بود...

دختران و پسران جوانی که به ظاهر عضوی از گروه تئاتر بودند...

ادا اطوار روشنفکرانه شان یاد اور همان دوران دانشگاه هنر بود...

بیست سالگی...

دخترک از ازدواجش می گفت...

"دوسال باهم دوست بودیم و بعد بهش گفتم بریم محضر عقد کنیم...

پدر مادرامون مخالف بودند و ما هم رفتیم محضر و بعد عقد کردیم و خونه گرفتیم ...

حالا هم با هم مثل هم خونه هستیم ...

من دوست دختراش را می شناسم و باهم دوستیم و او با دوست پسرای من کلی حال می کند...."

به دوستم نگاه کردم...

توی سی و پنج سالگی نشسته و خون خونش را می خورد که آن دو مرد چه تصمیمی در مورد زندگیش می گیرند...

و میز روبرو دختری که حداقل 15 سال کوچکتر است از ازدواجی می گوید که برای ما قابل هضم نیست....

تو راه برگشت به این فکر می کردم که دختر میز روبرویی در 35 سالگی چه تعریفی از زندگی خواهد داشت؟

 

 

۱۳٩۱/٥/۱۱ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir