تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک سال پیش ، دوسال پیش شاید ....

خلاصه یک پنجشنبه ای بود که تو وبلاگم نوشتم غروب پنجشنبه ها را تنها نخواهم ماند....

هر چه بود مال همان زمانی بود که شرکت قبلی بودم و پنجشنبه ها تعطیل...

بعد که کارم را عوض کردم دیگر پنجشنبه و جمعه مفهومی نداشت...

هفت روز هفته را تا دیر وقت سرکار بودیم...

بعد همین می شود که الان از صبح مثل معتاد های تو ترک به خودم می پیچم و حتی کارهای نکرده و پروژه های دردست اقدام هم نمی تواند از جا بلندم کند...

بین لب تاپ و زیر پتو در نوسانم...

بی حال و افسرده ام...

سعی می کنم چشم هایم را ببندم و به این فکر نکنم الان تو شرکت چه خبر است...

جلسات طولانی و کارهای تمام نشدنی ....

اگر موفق بیرون بیایم از این ترک اعتیاد...

هرچقدر هم با خودم می گویم چرا به هزار جای دیگر فکر نمی کنی که می توانستی باشی...

باز هم حال و هوای پنجشنبه های شرکت هواییم می کند...

انگار تمام لذت های دنیا از خاطرم رفته اند...

هیچ چیزی را نمی توانم جایگزین این پنجشنبه های لعنتی بکنم...

ماه رمضان امسال سخت ترین ماه رمضان عمرم است...

مثل دختر هایی که با دوست پسرشان بهم زده اند دنبال عیب و ایراد می گردم ...

حقوق کمش...

بچه بازی های همکاران...

....

هیچکدام ارامم نمی کند...

باید جایگزینی برایش پیدا کنم وگرنه تاب نخواهم آورد و بر می گردم ...

پنجشنبه لعنتی...

 

۱۳٩۱/٥/٥ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir