تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها به مردان اطرافم نگاه می کنم...

تغییر کرده ام...

دیرزمانی نیست که در نظرم مردان همه خدا بودند و همه کارهایشان درست و بی عیب...

حالا اما مردان یا در سطح خودم هستند و یا پایینتر...

تک و توک بالاترند...

دیگر حرفشان برایم وحی منزل نیست...

دیگر مردها برایم مظهر قدرت و اقتدار نیستند...

مردهای اطرافم یا دوستان خوبی هستند فارغ از جنسیت و یا موجودات بی ثمر پز مدعایی هستند که قابل ترحمند...

نمی دانم این یعنی از آنور پشت بام افتادن؟

البته هنوز هستند کسانی که ستایششان می کنم و قبولشان دارم...

نمی دانم این دید از بالا به پایین کی بوجود آمد؟

البته نا گفته نماند که فقط مردها نیستند و در گذشته از آن دسته آدم هایی بودم که باور داشتند من بد هستم و تو خوب..

حالا من بد هستم و تو هم چنگی به دل نمی زنی!!!

یا کلا نه من نه تو!!!

کمتر هم : من خوب هستم تو هم خوبی !! ولی من دنبال یک آدم بهترم !!!

حالا نمی دانم چه خواهد شد؟

با این تفاضیل نمی توانم اوضتع دلم را پیش بینی کنم!

دل بیچاره که همیشه دنبال یکی بالاتر بود حالا به چه کسی دلخوش می کند؟

دلم عادت داشت به کسی وابسته شود که بتواند بهش افتخار کند...

شاید م فرصتی است تا انتخاب های اشتباه گذشته را تکرار نکنم؟

فرصتی برای یک انتخاب درست...

بزرگتر شده ام...

۱۳٩۱/٥/٥ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir