تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی دوران مجردیت طولانی شد باید یک تغییراتی در سبک زندگی و نگرشت بدهی تا بتوانی زندگی سالمی داشته باشی...

چه قبول داشته باشیم و چه نه ، به هر حال ازدواج بخشی از زندگی است و اگر تجربه اش نکنی قسمتی از تجربیات طبیعی و عادی را از دست خواهی داد...

هنوز فرهنگ ما که بین سنت و مدرنیته سیر می کند تجرد بیش از حد را هنجار شکنی می داند همانطور که طلاق را ...

هرچقدر هم روز به روز تعداد مطلقه ها بیشتر شده باشند و جوانان از زیر بار مسئولیت ازدواج شانه خالی کنند....

به هر حال خود خواسته و یا به جبر زمانه وقتی تا یک زمانی مجرد ماندی و کم کم دوست پسرهای ریز و درشت هم کمرنگ شدند خودت می مانی و یک جسم طالب و روحی سرگشته که باید نیازهایشان را یک جوری برآورده کنی...

 با توجه به مطالب بالا اگر تجرد بیش از اندازه هنجار شکنی باشد بالطبع رفتار هایت هم هنجارشکنانه می شود...

این روزها همدم و یار 25 ساله ام درگیر و دار عاشقی و نامزدی است...

بیش از خودش خوشحالم و امیدوار 

اما حالا او مانده است و دغدغه هایی از جنس ترس ...

با تمام وجو سعی می کند بین من و دلبرش تعادل ایجاد کند.

هردو می دانیم که حضور یک نفر در زندگی یعنی کمرنگ شدن دوستیمان...

اما باور هم داریم که این مثل حضور ستاره در نور روز است...

قسمت سخت ماجرا با توجه به تجربیات هردویمان دست به عصا راه رفتن و مراقب بودن است تا دلبرش به رابطه قدیمی ما حساس نشود...

تا به حال از رویارویی با دلبرش در رفته ام ...

اما باز هم سوتی هایی می دهیم که از دستمان در می رود...

چند شب پیش که طبق عادت پر از حرفهای نگفته بودیم بهم رسیدیم و من از کارم گفتم و او از ترسهایش در این رابطه جدید...

پاسی از شب گذشت و جدا شدیم ....

فردایش پسرک زیر سئوالش برده بود که چرا اینهمه حرف می زنید؟ چرا تا دیر وقت باهم بودید؟ چرا رفتید رستوران؟

از ترسش است؟

از حسادتش است؟

نمی دانم

ولی می دانم که هرچه هست کم کم  خطرناک می شود واین سئوال ها یعنی حساس شده است...

جالبیش اینجا بود که این رفتار برای من و دوستم کاملا یک رفتار عادی و در حقیقت پرکردن خلا یک نیاز بود و هیچ کدام مشکلی در آن نمی دیدیم .

اما بعد که این مشکلات پیش آمد واز دید عرفی به آن نگاه کردیم دیدیم که رفتارمان کاملا هنجارشکنانه بوده است...

دوتا دختر  خسته از کار روزانه ،شام به رستوران می روند و می گویند و می خندند و بعد ساعت ها توی ماشین و یا توی پارکی که حتی نیمه شب جای سوزن انداختن ندارد می نشینندو بی توجه به اطراف حرف می زنند و بعد هم از هم جدا شده و به خانه می روند .انهم ساعت 1 شب....

در فرهنگی که دختر خوب دختر آفتاب مهتاب ندیده است و دختر قبل از غروب باید خانه باشد و استقلال مالی برای زن مفهومی ندارد و ......

خدا به دور!!!!!!!!!!!!! چه دختر های جلفی پیدا می شوند؟

عدم امنیت را قبول دارم ولی هرچه بیشتر بررسی می کنم می بینم که همین کارهاست که من را سالم تر و شاداب تر از دیگرانی که شرایط مشابه دارند نگه داشته است...

فعالیت های اجتماعی، گپ و گفت های زنانه ، تفریحات ساده و....

این دو هفته خانه نشینی بهم ثابت کرد که اگر قرار بود دختری سنتی و خانه دار می بودم  تابه حال روانی شده بوده ام...

برای به دست آوردن این شرایط جنگیده ام ...

شرایط برای خواهر بزرگترم بسیار بد بود...هر کار می خواست بکند از سفر تا تفریحات ساده موکول می شد به بعد از ازدواج ....

عروسی کن با شوهرت برو سفر....

عروسی  کن با شوهرت برو رستوران....

عروسی کن هروقت خواستی بیا خونه....

اما بعد از ازدواج اشتباه او که فشاری شد بر دوش خانواده ، فهمیدم که الزاما دلیل ندارد بعد از عروسی شوهرت همراهت باشد برای سفر و ....

باز هم تنهایی....

پس من منتظر شاهزاده و اسب سفیدش نماندم و زندگی خواهرم هم شد دلیلی مستحکم برای تمام کردن  حرف ها وحدیث ها....

بگذریم که زمانه هم عوض شد و پدر و مادرم پیرتر...

به هر حال این روزها فرصتی است از بیرون به سبک زندگیمان نگاه کنیم و ببینیم چقدر خارج از عرف است....

۱۳٩۱/٤/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir