تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ساعت 10 و ربع است...

خواهش کرده اند این سه روز آخر هفته را بروم سرکار...

بعد از دو هفته رسما کم آورده اند....

منهم کم آورده ام...

درست یا غلطش را نمی دانم ولی قبول کردم ولی هنوز از خانه تکان نخورده ام...

دیشب تا پاسی از شب در این خصوص با دوست دیرینم صحبت می کردم و اوضاع را تحلیل  کردیم...

نتایج جالبی گرفتیم...

روی مرز افسردگی قدم می زنم...

مثل میوه نارس که از درخت کنده  شده...

شاید موزی هستم که باید راه دور را تحمل کند ودر حین راه برسد...

نمی توانم تمرکز کنم...

کارهایی که دستم است تمامی ندارد انگار...

دل نکنده ام هنوز از آن محیط پر فتنه...

از محیط که نه ...

از او...

دوستی او برایم بس است ولی کافی نیست...

سال ها روی انگیزش نیروی انسانی سخن ها گفته ام و حال در تهییج انگیزش خودم مانده ام.

دلم تنگ می شود برایش...

توی این دو هفته متوجه شدم من آدم کار کردن به تنهایی نیستم. نیرویم در جمع چند برابر می شود و انگیزه هایم را آدمها شکل می دهند.

بنابراین ایده ها و کارآفرینی هایم می ماند برای زمانی که همراهی همدل پیدا کنم.

کار و سازمان جدید هم زمان می برد ...

الان وقت میوه دهی من است و نه بذر پاشیدن...

از سفر شروع کردن و رسیدن به درجات بالاتر در طاقتم نیست...

ادم ها و سیاست هایشان خسته ام می کند...

هر کلمه که از دهنشان در می اید با منظور است باید بگردی تا منظور را بفهمی و گاه بد می فهمم و بیشتر هم نمی فهمم و اگر هم درک کنم که چرا این حرف را گفت دیوانه می شوم که چرا اینگونه گفت...

از به در گفتن ها تا دیوار بشنود خسته شده ام...

دروغ ها و پیچاندن هایشان دیوانه ام می کند...

مگر نه اینکه باید کار انجام شود؟

من انجام دهم یا تو ؟ چه فرق می کند؟ 

قدرت ...

سلطه...

حسادت...

بازی های رایج سازمان های ماست...

دلم کاری می خواهد که مفید باشم. سازندگی داشته باشد و رشد...

دلم بدجور گرفته است...

۱۳٩۱/٤/٢٧ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir