تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

برف می آید و من به یک روز برفی فکر می کنم که سال ها پیش گذراندم .

 برف می آمد و برای تجدید خاطرات به کتابخانه ای رفتم که یک سال تمام  برای کنکور درس می خواندم.

از در بیرون آمدم و فکر کردم چقدر من و این فضا عوض شده ایم . زمانی که کتابخانه افتتاح شد من نفر سومی بودم که عضو شدم و ماه ها طول کشید تا شکل رسمی به خودش گرفت و حالا بعد از چند ماه من یک دانشجو بودم وانجا یک کتابخانه مفصل و شلوغ...

سرم پایین بود و به جا پا های روی برف نگاه می کردم و به اینکه توی زندگی کجا ها ردی از من به جا خواهد ماند...

متوجه پسر جوانی شدم که جلوی من از کتابخانه بیرون آمد و کمی پیش تر قدم بر می داشت . پالتوی بلندی پوشیده بود و استوار و مطمئن می رفت برخلاف من که کاملا محتاط قدم بر می داشتم.

راه باریک که تمام شد ایستاد و من بهش رسیدم . ساعت پرسیدم و همین باعث شد همراه شویم و فهمیدم یک سال گذشته همسایه بودیم و هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم و حالا که ما خانه را عوض کردیم تازه کشفش کردم ...

 و این شروع اولین دوستی من بود.

۱۳۸٩/۱٠/٢٠ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir