تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

 پست های این روزهای گیس گلابتون را می خوانم ...

راستش ریشه خیلی از رفتار هایم بر می گردد به تربیت خال زنکیمون.

یادمه مادربزرگ مادرم می گفت زن باید مدیر باشه ، باید مدبر باشه . نوه های من باید همه کار بلد باشند ولی دست به سیاه و سفید نزنند و خانومی کنند ولی اول باید کار را بلد باشند که کلفت و نوکر سرشان کلاه نگذارند و رتق و فتق امور را بکنند. اما می گفت مردها از زنی که مستقل باشه خوششان نمی آید. مردونگیشون تو حس حمایتشون از زن است. می گفت دخترای من باید بتونند با شیر کشتی بگیرند ولی وقتی جلو شوهرشان سوسک می بینند بپرند بغلش!!!

 این حرف هاست که تو ناخودآگاهم نفوذ کرده و روابط من را با مردها شکل می دهد. 

ولی مهم تغییر رویه است...

اقایی که من را سرکار می بیند و توی جمع دختر مستقل و تاحدی خشن را می بیند که رک حرفش را می زند و ترسی از کسی ندارد..

اگر مردی قوی باشد دو اتفاق می افتد . یا به عنوان دوستی همجنس مرا می پذیرد و همراه میشویم بدون عشق و یا به خاطر اعتقادات مردسالارانه اش سعی می کند پوز مرا به خاک بمالاند و کار به تنفر می رسد.

اگر مردی ضعیف باشد یا می ترسد و گاردهای الکی می گیرد و سعی می کند با تحقیر و عصبانیت و ... خود را قوی جلوه دهد  و یا عاشق و واله می شود و ول نمی کند.

حالا اگر این وسط من بدون در نظر گرفتن قدرت و ضعف طرف (که معمولا هم قدرت است) از آن ادم خوشم بیاید....

کم کم نرم می شوم و درهای روحم را برایش باز می کنم.

برایش درد دل می کنم و از ضعف هایم می گویم .

سعی می کنم بخشی از بار زندگیم را به او بسپارم و هدایت بعضی مسیر ها دست او باشد...

حالا دیگر دختر مستقلی نیستم که او بتواند و بخواهد بارش را بر دوشم بگذارد.

حالا دیگر من هم حس های بیدار شده ای دارم و دیگر خشن و بی تفاوت نیستم....

اینجاست که خیلی چیز ها فرق می کند...

خیلی چیزها ...

هم من عوض می شوم و هم او....

راهمان جدا می شود و روز از نو و زندگی از نو

۱۳٩۱/٤/٢٠ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir