تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

.......................................................................................................

سال 75 بود .

یکی از اقوام برای من و دختر خاله ام دو تا خواستگار ترگل و ورگل معرفی کرد...

از قضا هردو کارمان به شیرینی خوردن رسید...

اول من زدم زیرش و بعد دختر خاله ام.....

تمام روزهای بعد از بهم خوردن رابطه ها به دخترخاله ام فکر می کردم ....

دلم برایش می سوخت و به لحظاتی که با پسرک داشت....

سال ها بعد به این فکر کردم که تمام احساس خودم را روی دخترخاله ام فرافکنی کرده بودم .

در طی ۀن روزهای سخت یک بار هم به این فکر نکردم که خودم چه شرایط احمقانه ای دارم و فقط به دخترخاله و اتفاقات پیرامونش فکر می کردم..

..............................................

تمام وجودم را گذاشته ام روی آخرین پروژه ای که باید به شرکت تحویل بدهم...

آخرین پروژه که از قضا سر اغاز راهی است که به تنهایی خواهم رفت....

نه ماه گذشته منتظر انجام چنین پروژه ای بودم و حالا درست وسط ان و جایی که باید نتیجه زحماتم را می گرفتم مجبور شدم استعفا بدهم...

البته به این شرط که این پروژه را تمام کنم...

حالا این پروژه شده مستمسک من برای فرار از همه اتفاق های بدی که دور و برم می افتد...

تمام روز و شب به نقشه راهش نگاه می کنم و با تیک خوردن هر مرحله گانت چارتش حس می کنم اعتماد به نفسم بیشتر می شود...

حساس شده ام اما...

وقتی بازخوردی از آن طرف نمی گیرم هزار جور فکر و خیال به سرم می زند...

نکند اینها پروژه را داده اند دست کسی دیگر؟

نکند دارم زور الکی می زنم؟

دوباره می روم ته ته غار ...

به یکی از همکارانم زنگ می زنم و از ترسهایم می گویم...

با جدیت می گوید جهنم ... به تو که بابت این پروژه پولی نخواهند داد . مثل اولین دیکته نگاهش کن . که می دهی دست معلم و خطش می زند...

حرفش را قبول می کنم ولی باز ته دلم می خواهم نتیجه کار عالی باشد..

انقدر که دلشان از رفتنم بسوزد...

 

حالا این پروژه شده برایم حکایت همان دخترخاله ....

تمام فکر و ذکرم را دگیر خودش کرده .....

نه به حساب بانکی خالی فکر می کنم ...

نه به پدری که در بیمارستان بستری است...

نه به عشقی که در نطفه خفه شد...

نه لحظات خوبی که یک سال گذشته در کنار او داشتم...

نه اتفاق های احمقانه ای که یک هفته اخیر افتاد...

نه ابهامی که رو به رویم است....

فقط به این فکر می کنم که در تدوین این پروژه و گزارش نهایی چه باید بکنم...

خوب بهانه ای است برای این روزهای گرم...

۱۳٩۱/٤/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir