تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چهار هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی سعی می کردم بین دوتا از همکاران صلح و صفا برقرار کنم و دلم شور کارهای معوقه را می زد و نگران شرایط روحیم بودم که آیا راه درست را می روم یا نه ؟

سه هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی داشتم برای خودم از آفتاب و باد و کشتی سواری روی تنگه بسفر  و سفر غیر مترقبه ام لذت می بردم و ذهنم خالی خالی بود...

دو هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی داشتم برنامه های کاری را مرتب می کردم و برای شروع دوباره برنامه ریزی می کردم....

 هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی غرق در پروژه شده بودم و ته دلم شاد بود که بحران ها به پایان رسید و توانستم شرایط کاریم را کنترل کنم....

این هفته چایی داغ را به ضرب شکلاتهای نعنایی فرو می دهم و سعی می کنم که باور کنم شرایط فعلی و خانه نشینی بی حقوق و مواجب همان شرایط ایده آلی است که ناخودآگاهم طلب می کرده و اتفاق های این چند هفته اخیر همه در این راستا بوده است....

۱۳٩۱/٤/۱۸ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir