تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کمی بیشتر باید به خودم سخت بگیرم...

اگر نتوانم به تعهداتم نسبت به خودم عمل کنم سقوط خواهم کرد...

باید افسار زندگیم را بدست بگیرم ....

این روزها بدجور افسار گسیخته شده است...

مثل ماهی از دستم لیز می خورد و می رود...

مگر قرار نبود روی خلل های روانم کار کنم؟

مگر زمانی برای تمرکز در نظر نگرفته بودم؟

خلوت خودم و خدایم چه شد؟

ورزش ؟

 زبان؟

 و نقاشی ؟

گلدوزی رو لباس ها؟

باغبانی؟

وقتگذرانی با آنها که دوستشان دارم؟

قران خواندن؟

نظم و نظافت خانه؟

تمام کردن تاریخ تمدن ویل دورانت؟

مقاله های نا تمام؟

تحقیق جامعه شناسی در خصوص سبک زندگی؟

مرتب کردن یادداشت های رفتار شناسی؟

کلاس خلاقیت کودکان؟

آشپزی؟ (این یکی را چشم پوشی می کنم که واقعا انگیزه می خواهدو انگیزه یعنی دیگری)

کتاب های تبلیغات و بازاریابی و منابع انسانی؟

ترجمه مقالات تخصصی تبلیغات؟

نمایشگاه نقاشی هایم؟

طراحی جواهرات؟

طراحی لباس؟

پیاده کردن سخنرانی های استادم؟

مرور درس های روانشناسی؟

کتاب مصباح الشریعه؟

تاریخ بیهقی؟

شاهنامه ؟

داستان نویسی؟

سخنرانی و تدریس؟

حتی جنگ و صلح هم تمام نشد!

سفالگری؟

انجمن صرع؟

و مسئولیت هایم در خیریه؟ شرم باد ....

و.....

اینهمه کار نا تمام یعنی یک جای کار ایراد دارد.

تعادل در زندگی اصل بود برایم...

اصل زندگیم را گم کرده ام...

پ.ن: به این لیست اضافه خواهد شد....

۱۳٩۱/٤/٤ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir