تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امدم سفر هر روز که می گذرد بیشتر به وخامت اوضاع روحیم پی می برم.. عصبی ودرهم شکسته ام حوصله ادم ها را ندارم. حوصله اینکه هرکسی سار خودش را بزند سفر جمعی یعنی اینکه در هر لحظه یک سری ناراضی هستند یکی با خرید حال نمی کند و یکی با اثار تاریخی حوصله ناز کشیدن و نا ز خریدم هم ندارم. أمده ام که تجربه متفاوت داشته باشم نمی دارم چقدر تأثیر گزار خواهد بود ولی فکر می کنم نباید منتظر تغییر خاصی باشم طبیعة و ادم ها و فرهنگ این جدید کار خودش را خواهد کرد پ ن: تنهایی در ناخوداگاهم ثبت شده انگار... تمام انچه برای خانه خریدم ام تک است یک دانه فنجان با یک نعلبیکی ...خیلی ترسیدم وقتی متوجه شدم که دیگر باور ندارم لذت چای تو فنجان خوشگل را می شو د تقسیم کرد پ ن: دیشب وسط هیاهوی مسافرانی که فرسنگها دور از قید و بند و محدودین های اجتماعی سعی در شاد بودن داشتند فهمیدم شاد بودن را از یاد برده ام
۱۳٩۱/۳/۳٠ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir