تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چشم هایم هنوز بسته است ولی می فهمم که بیدار شده ام و انتقالم از دنیای خواب به واقعیت صورت پذیرفته....

هنوز ذهنم را جمع نکرده ام و بین دو دنیا سرگردانم ....

با تمرکز روی بدنم کم کم هوش و حواسم را هم به این دنیا می دهم....

چشم هایم هنوز بسته است.

کش و قوسی به بدنم می دهم . سبک است و بی گره....

چشم ها را نمی توانم باز کنم. پلک هایم بهم چسبیده ...

یکهو تمام دردهای دیروز به یاد می اید....

امروز با دیروز فرق دارد.

من امروز با من دیروز متفاوت است.

امروز در حالی از خواب بیدار شدم که دیروز نقشی را از نقش های زندگیم را حذف کردم و بالطبع طیفی از آدمها و ارتباطات را...

سوزشی گرم از وسط جناغ سینه ام شروع می شود و در کل تنم جاری می شود . به گلویم می رسد و به سد بغض گیر می کند.

مثل ماده مذابی که پشت سنگ می ماند . گرمایش بغضم را ذوب می کند و قطره قطره از چشمان بسته ام می چکد.

می دانم عملکردم درست بوده و دیگر جایی در آن شرکت نداشتم.

می دانم که آدم های آنجا از جنس من نبودند.

می دانم که کار زیاد باعث شده بود از زندگی باز بمانم....

انگار اتشفشانی در وسط جناغ سینه ام سربازکرده و ماده مذابش پایانی ندارد...

از سبکی اولیه خبری نیست.

سنگین شده ام ....

می ترسم از تکرار روزهای افسردگی...

نمی توانم روی لیست کارهای عقب مانده ام تمرکز کنم.

کار عقب مانده زیاد دارم که بخواهم فکرم را با ان منحرف کنم.

به زور خودم را تا پای کامپیوتر می کشانم و در دنیای مجازی غرق می شوم.

اشک هایم ولی ، تمامی ندارند..

دلم برای او تنگ خواهد شد...

 

۱۳٩۱/۳/۱٠ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir