تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کمی قبل تر ...

اولین خواستگار فکر می کنم همان خانمی بود که یک بعد از ظهر بهاری نزدیک کنکور توی پارک وقت درس خواندن کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد و از خود و پسرانش گفت که توی بازار بزرگ مغازه داشتند ...

بهش گفتم که فعلا در فکر ازدواج نیستم و باید برای کنکور درس بخوانم ولی آدرس مغازه پسرانش را داد و شماره خانه شان را که یکی را برای تحقیق بفرستم و اگر خوشم آمد بهش زنگ بزنم و مخالفت من را به حساب ناز کردن های دخترانه گذاشت .

 الان که فکر می کنم می بینم چقدر از پسراش مطمئن بود که اینجوری رفتار کرد.

از ترس اینکه مادرم دیگر نگذارد به پارک بیایم تا درس بخوانم این قضیه را بازگو نکردم تا بعد از کنکور که یک روز همراه مادرم به بازار رفته بودیم و جریان را بهش گفتم . مادرم با خنده گفت که الان نزدیک مغازه آنها هستیم می خواهی بریم ببینیم  چه کسی را ازدست دادی؟ امان از فضولی زنانه....

و از آقایی که همانجا دم مغازه ای ایستاده بود سراغ مغازه آقای... را گرفت و مرد رو به همسایه اش کرد و فریاد زد علی آقا با شما کار دارند!!!

قیافه من و مادرم دیدنی بود هم خنده و هم خجالت و اینکه به علی آقا بگوییم چه کارش داشتیم ...

خلاصه به هر زحمتی بود قضیه ماست مالی شد و دررفتیم .

 گاهی که به پارک می روم و روی آن نیمکت می نشینم فکر می کنم که اگر آن روز کلماتی دیگر از دهانم خارج شده بود امروز چه نقشی داشتم ...

۱۳۸٩/۱٠/۱٥ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir