تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تمام دیشب فکر می کردم.

بی تعارف بگویم کسی چشمم را گرفت.

تمام دیشب به این فکر می کردم که حالا چکار کنم؟

یاد آقای ام افتادم که وقتی بعد از بیست سال دیدمش، در لفافه گفت که چقدر توی دانشگاه بهم فکر می کرده است و من به تمام کارهایی که به خاطرش کرده بودم فکر کردم و تمام دل لرزیدن ها و تته پته کردن هایم آمد جلوی چشمم.

بهش گفتم خوب پس چرا نیامدی جلو؟ گفت: هیچ واکنشی از تو ندیدم و من قلبم ایستاد.

تمام آ« روزها فکر می کردم عاشقی تابلوتر از من در دانشگاه وجود ندارد و همه می دانند که چقدر درگیر شده ام.

و حالا بعد از بیست سال توی این گالری شلوغ و پرهیاهو به من می گوید هیچ واکنشی از من ندیده؟

دخترش را بوسیدم و خداحافظی کردم.

و یا آقای ش که تمام انرژیم را جمع کردم و به پشتوانه جلسات تراپی و خانم روانشناس بهش گفتم که حس واقعیم چیست؟ و او هم بعد از دوسال نفهمیده بود که تمام هست و نیستم را برایش گذاشته ام و تمام زندگیم به عشق او پیش می رود.

و یا آقای  ب که دوسال بعد از اینکه بهش گفتم ازش خوشم می آید سر و کله اش پیدا شد که بگوید فکرهایش را کرده و حالا می خواهد جلو بیاید و گفت آن زمان که گفتی برایم عجیب بود چون تو هیچ عملکردی مبتنی بر دوست داشتن نداشتی؟

و.....

و آن زمان فهمیدم که من عاشق بودن را بلد نیستم.

من آنقدر عمیق عاشق می شود که تا بخواهد از لایه های بیرونی نفوذ کند زمانم تمام شده و فرصت از کف رفته....

تنها چیزی که بلدم سرویس دادن بی نتیجه است.

اینکه بدویی تا هرچه او لب تر کرد سریع در اختیارش بگذاری...

کارهایی که به تو ربطی ندارد ولی می توانی را برایش انجام دهی...

ببری ، بیاری و هرچه می خواهد بهش تقدیم کنی....

و بعد هم در یک گوشه تاریک بنشینی و سیر نگاهش کنی...

و در حسرت این باشی که یک روز، جلو بیاید و بگوید که او هم دوستم دارد.

بعد هم نتیجه تمام آن حرف هاییست که بعد از تمام دلشکستگی ها و اشک ها شنیدم در زمانی که دیگر فایده ای نداشت.

این یعنی مسیری که می رفتم اشتباه بود.

سال ها اشتباه کردم.

سخت ترین کار توی این دنیا این بود که بگویم دوستت دارم و یا حتی بگویم از کسی خوشم آمده است.

فکر می کردم که خودشان می فهمند.

هرچند که هیچ کدام هیچ وقت نفهمیدند.

دیشب دقیقا زمانی مچ خودم را گرفتم که داشتم به تمام خوش خدمتی هایی که می توانم برای این رفیق از راه رسیده دلم انجام بدهم فکر می کردم و نقشه می کشیدم که این کار را اول برایش انجام دهم و یا آن یکی را...

بعد یکهو آب سردی روی سرم ریخته شد که چکار داری می کنی؟

دوباره ؟

همان مسیر اشتباه؟

چرا مستقیم نمی روی بهش بگویی که خوشت آمده ازش؟

همانطور که خانم دکتر همیشه می گفت؟

چه چیز را از دست می دهی؟

این روزهای زودگذر شاد را؟

این روزها هم که دایمی نیستند و به طرفه العینی بر باد می روند.

می گوید نه؟ از نه شنیدن می ترسی؟ بگوید نه چه می شود؟

هیچ چیزی نمی شود فقط این دفتر هم زودتر بسته می شود و اینهمه انرژی صرف چه خواهد شدها نمی شود.

مگر نه اینکه حس کرده ای او هم بی تمایل به تو نیست و همه رفتارش را اینگونه تفسیر کردی؟

پس این تعلل برای چیست؟

برای اینکه فکر نکند تو هم مثل بقیه دختر ها هستی؟

اینکه بخواهی اویزانش شوی و یا سو استفاده کنی ؟

فکر کند چه می شود؟ تو که نمی خواهی آویزان شوی و  خدا را شکر  آنقدر تامین هستی که نخواهی به کسی وصل شوی و یا جایگاه اجتماعی خودت را داری که نیاز به کسی نداشته باشی.

چرا بازی را برد- برد پیش نمی بری؟

دوست داشتن نباید اینهمه سخت و پیچیده باشد.

مگر نه اینکه به دوستت گفته بودی که آقای ه اگر دوستت دارد چرا نمی گوید؟ چرا جرات و شهامت ندارد؟ مگر نه اینکه شجاعت از شروط اولیه ات است.

پس چرا خودت اینهمه محطاط و محافظه کاری؟

از چه می ترسی؟

بلد نیستی بگویی دوستت دارم و این یک تابو است.

بشکن

پ.ن: می دانم که او هم مثل خیلی های دیگر که آمدند و رفتند، می گذرد و من همچنان در انفعال باقی خواهم ماند.

۱۳٩٥/٩/٦ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir