تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند سال قبل دوستی بعد از 10 سال دوری از وطن تصمیم گرفت به مام میهن مراجعه کند و بر طبق رسوم موجود التقاطی از همه پرسید که چه چیزی برسم سوغات بیاورد و یک روز با هیجان به همه اعلام کرد که برند معروف و معتبر ویکتوریا سکرت آتش به مالش زده و سه جفت صد تومان خودشان اجناسش را عرضه می کند و به مناسبت همین فرخنده رویداد ، او هم تصمیم گرفته تا برای همه امتعه این برند را سوغات بیاورد.

ما هم جملگی خورسند و خجسته شدیم بابت این تصمیم و خیلی سریع لیستی از سایزها  و مدل ها را به وی اعلام کردیم.

چندی گذشت و دوست گرانمایه قدم بر خاک وطن گذاشت ولی به واسطه شلوغی های سفر و دید و بازدیدهای استانی میسر نشد همدیگر را در خلوت ببینیم و سوغاتمان را ببرگیریم.

 این شد که تمامی آن محموله ارزشمند ماند در صندوق عقب دوستی تا برساند به دست صاحبانش و از قضا دزدی نابکار در شبی بارانی ، تصمیم به ربودن ماشین گرفت که دستش کوتاه ماند و تنها ساک سوغات ارزشمند ما را از صندوق عقب ماشین زیر بغل زد و در تاریکی شب گم شد.

و ما همه انگشت حسرت به لب گزیدیم که ای داد و بیداد از جور زمانه و متفکر که حالا آن دزد بی لیاقت با 35 جفت لباس زیر آنچنانی  از هر رنگ و مدل و سایز چه خواهد کرد!

ظن ها و گمان ها رفت که اگر متاهل باشد که خوش به سعادت زنش و چون سایزها متفاوت است به احتمال زیاد تجدید فراش خواهد کرد و اگر مجرد باشد با توجه به سایز لباس ها همسرانی بر خواهد گزید که زحماتش به باد نرود.

داستان ها به مخیله مان خطور کرد از اتفاقاتی که این محموله در پیش دارد. از جنایت های عشقی تا تبلور افسانه های قدیمی

بسکه در این دولت فخیمه توی مغزمان فرو کرده اند که مردها چنان خاصیتی دارند که یک لباس زپرتی دل و دینشان را برباد خواهد داد و به گمراهی و فساد میفتند ، از تصور اینکه دزد نابکار این جنس ها را گوشه خیابان رها کند و یک رهگذر تنها ببیند و عاشق شود و   به مانند شاهزاده توی داستان سیندرلا درب به درب سراغ دختر دلخواهش را خواهد گرفت دماغمان را چین می دادیم و سر تکان می دادیم.

و یا اینکه این لباس ها باعث کشته شدنش به دست همسر گرامیش شود که تصوری از شغل شریف اقا ندارد و به گمانش اینها هدایایی است که برای معشوقگان در پرده خریداری شده و شبی با یکی از همان البسه ظریف او را خفه می کند و جنازه اش را برای عبرت سایرین بر سر در می آویزد.

باری این داستان در غبار فراموشی بود که چند روز پیش در بزرگراه پراید مشکی داغونی جلوتر از ما گاز می داد و به یکباره پنجره را پایین کشید و چند دست بالاتنه لباس زیر را در رنگ های مختلف به وسط بزرگراه پرتاب کرد.

مردک چنان قیافه موجهی داشت که من به این نتیجه رسیدم این همان شاهزاده رباینده لباس های ماست که در به در گشته و نتوانسته صاحب این لباس ها را بیابد و حالا از غصه مجنون شده و اینگونه شعار شهر ما خانه ما را به گند می کشد.

القصه از حرص گاز دادیم و بوقکی هم برای این مرد شکست خورده زدیم که برادرجان آشغال نریز....

۱۳٩٥/۸/٢٤ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir