تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امسال سال سختی بود ولی درس های خوبی هم داشت.

مثلا دوباره به خاطرم آورد که نباید از کسی انتظار داشته باشم تا نیازهای من را براورده کند.

من باید نیازهای خودم را بشناسم و برای پاسخ گویی به آن ها راهکاری پیدا کنم و شاید این راهکار مستلزم کمک گرفتن از دیگران باشد و آن وقت است که با بیان مساله از دیگران کمک می خواهم و نه اینکه بدون گفتن مشکلم انتظار داشته باشم کسی به کمک من بیاید.

 افرادی هستند که با توجه به تیپ شخصیتشان ذاتا حامی و پشتیبان هستند ولی الزاما این افراد نیز همیشه و هرجا حواسشان به تو نیست که بفهمند نیاز تو چیست و چه کمکی از دستشان بر می اید.

خیلی وقت ها ما روی آدم ها بیشتر از آنچه باید حساب می کنیم و این باعث می شود که ضربه بخوریم و اعتمادمان به دنیا کم شود.

به هر حال امسال با توجه به اتفاق های پیش امده متوجه شدم که زیاده از حد چشم یاری از دیگران داشتم و آنها هم به من به چشم یک انسان موفق و محکم نگاه می کردند که دلیلی ندارد انرژی برایش صرف کند و به کمک هیچ کس احتیاجی ندارد.

و صد البته که وقتی با آنها صحبت کردم خیلی از سو تفاهم ها حل شد.

این نوع رفتار جنبه دیگری هم دارد . تو نمی توانی بدون درخواست از دیگران ، در مورد میزان مهربانی و یا حمایتگریشان قضاوت کنی ولی اگر نیازت را اعلام کردی و آن شخص آنچه در توانش بود را از تو دریغ کرد می توانی مرزهایت را با او جابجا کنی و او را یک پله دورتر از جایی که قرار داده بودی بگذاری و توقعاتت را از او کم کنی. او میشود یک شخصی که می شناسی و می تواند کاربردهای دیگری داشته باشد. مثل اینکه باهم قرار بگذارید و خوش باشید و یا پز بدهی که فلانی را می شناسی ( اگر ادم خاصی باشد)

و در عوض کسانی که بی ادعا و بی چشم داشت در سختی ها کنارت هستند را نزدیک تر کنی و لذتش را ببری...

به هر حال فهمیده ام که مهم این است که خودت شاد باشی و حس خوب داشته باشی. و اگر نتوانی راهکارش را پیدا کنی زندگی سخت خواهد شد.

پنجشنبه میهمانی خاصی دعوت بودیم که در یک رستوران برگزار می شد و البته نه صاحب مهمانی و نه مهمان ها برایم چندان دلنشین نبودند که بخواهم با سر و جان به آن مهمانی بروم ولی نرفتنم موجبات ناراحتی چند نفر را فراهم می کرد که البته ارزش نداشت به خاطر چند ساعت وقت باعث ناراحتی ایشان شوم. مثلا اگر نمی رفتم شوهر یکی به او سرکوفت می زد که دیدی فلانی که اینقدر برایت عزیز است و ... نیامد! و آن عزیز دلش می شکست و من در حقیقت به خاطر اذیت نشدن او ترجیح دادم آنجا حضور داشته باشم. البته اینکه او آدم احمقی را برای همسری انتخاب کرده دلیل نمی شود من خودم را توی دردسر بگذارم ولی بعضی وقت ها بهایی که برای چیزی می دهی کمتر از آن است که انجام ندادنش دردسر دارد.

به هر حال به آن رستوران رفتم و ساکت با یک لبخند احمقانه به بقیه نگاه می کردم که خیلی هایشان را نمی شناختم و خیلی ها هم همصحبت من نبودند و جز سلام و احوال پرسی حرف دیگری با هم نداشتیم.

و البته غذایش هم چندان چنگی به دل نیم زد. به هر حال بعد از شام تصمیم گرفتم از این وضعیت بیام بیرون و حالا که وقت گذاشته ام بهره ای هم ببرم.

 به همین خاطر برادرزاده جان را بلند کردم و به حیاط رستوران رفتیم. فضایی دلنشین و با صفا. کلی شیطنت کردیم و از بالارفتن از درخت  تا قدم زدن تو حوض و .... عکس های مسخره خنده دار و ....

بعد هم دوباره سر و وضع را مرتب کردیم و خانمانه به رستروان برگشتیم.

و همین باعث شد شبی که می توانست کسالت بار باشد حالش عوض شود و خاطره ای خوب باشد.

همیشه البته امکان این شیطنت ها نیست ولی همیشه امکان این هست که راه کار دیگری پیدا کنی تا فضا را به نفع خودت تغییر دهی و بازی برد- برد باشد.

و صد البته که منهم همیشه در این کار موفق نیستم ولی این روزها موقع تصمیم گیری حتی برای خرید چند تا سوال از خودم می کنم:

1- این تصمیم شادت می کند و حالت را بهتر می کند؟ اگر نه ، بهایی که برایش می پردازی ارزش دارد یا عواقبش سخت تر است؟ چه جایگزینی داری؟ زمان که بگذرد می توانی عواقبش را گردن بگیری و بگویی خودم خواستم این اتفاق بیفتد؟

مثلا برای خرید لباسی که فروشنده به زور می خواهد بقبولاند که مناسب من است.

ایا داشتن این لباس حالم را بهتر می کند؟ نمی دونم!

ایا از ته دل فکر می کنم این لباس مال من است؟ نه

چرا پس از حق انتخاب خودم استفاده نمی کنم ؟ چون نمی خواهم فروشنده فکر کند من پول ندارم این را بخرم و یا فکر کند من آدم خوش پوشی نیستم.

این اقا؟/خانم فروشنده چقدر توی زندگی تو تاثیرگذار است؟ هیچی ، از در که بیرون بروم فراموشش می کنم.

پس چرا محکم بهش نمی گویی که هنوز تصمیم نگرفتی ؟ آیا نظر یک فردی که ممکن است فقط یکبار با او برخورد کنی باید باعث شود اینهمه هزینه مادی و معنوی کنی؟

و اینجاست که فروشنده گرامی به در بسته می خورد و کلیه آموزه های درپیت فروشش برباد می رود.

 به هر حال خودمانیم و خودمان...

توی این فضای متشنج و خفقان اور که همه به نوعی غرق مصایب خودشان هستند، نباید گیر کنیم به کسی یا چیزی که ما راهم با خودش غرق کند و از بین ببرد.

 

 

۱۳٩٥/۸/٢٢ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir