تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این چند روز به خاطر حال و روزم با دوستان مذکرم بسیار درددل کردم ....

تقریبا بعد از هر گفتگو خدا را شکر کردم که این موجود فقط یک دوست است و همسر نیست...

توقعی نداشتم ازشان ولی انچه باید هم نبودند...

تنها یک نفر انچه می خواستم بشنوم را گفت...

درد دلم هم از جنس خاله زنکی نبود که بگویم با این وادی بیگانه اند که البته شاید بیشتر به درد می خوردند در این زمینه...

از کارم و سردرگمی هایش گفتم و از اینکه مدیریت زمان را در دست ندارم و از آینده و اقتصاد جامعه ...

اما یکی نظراتی دادد من باب اینکه اینها دغدغه های زنانه نیست و تو زیادی قاطی کار شده ای و ته تهش برو قرمه سبزیت را بپز...

دیگری هم با زبان بی زبانی از فرصت استفاده کرده و همان مضمون بالایی را ب این اختتامیه گفت که کارت را کم کن و کمی به تفریح و حال و حول بپرداز و بیا با ما خوش باش....

یکی  هم مثل بز نگاه کرد و کلا اینقدر در گیر دنیای کوچک خودش بود و زندگی سطحی که اصلا نفهمید من چه گفتم ...

نفر بعد مرا متهم می کرد که نداشتن مدیریت زمان و سردرگمی در کار! دقیقا انچه برایش درد دل کرده بودم در جا تحویل خودم داد...

 مردک الاغ غیر قابل تحمل ترینشان این بود..

اما یک نفر موضوع را شکافت ومسیر را باز کرد واز تجربیات خودش گفت و دغدغه های کار..

و او هم درددل های مشابه داشت و راهکار های خودش را...

از پیشش که امدم به این فکر می کردم شاید برای او هم قرمه سبزی بپزم و هم با او خوش باشم ولی حیف که...

تجربه جالبی بود و دردناک..

 

۱۳٩۱/٢/۱٥ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir