تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز عرفه است.

سالهاست که روز عرفه را در خانه ای مهمانم.

خاطرات این ده سال هربار برایم مرور می شود روزهای عرفه...

سالی که به مادری گفتم نشد که عروستان باشم و شوکه شد.

سالی که با سرخوشی چشم می گرداندم که تا ببینمش...

سالی که غم شکست چنان چلانده بودتم که تمام دعا نشسته بودم وسقف را نگاه می کردم...

سالی که توی ترافیک ماندم و دعا را توی ماشین شنیدم...

سالی که قلبم داشت می ترکید از فشار غم و تمام دعا نشسته بودم روی پله دم خانه...

غروب عرفه ای که آمدم و دیدم نصف ماشینم نیست...

عرفه است امروز...

تمام خاطرات یک طرف و آرامش غریبی که این دعا در سال های اخیر به من می دهد یک طرف.

انگار لالایی مادر است

فضا می شود یک آغوش بزرگ که باید توش لم بدی و به هیچ چیز فکر نکنی

سال های اول این حس می جنگیدم که عرفه یعنی شناخت

یعنی بشین بببین چقدر خودت را می شناسی و جهانت را و خدایت را...

شناخت مقدمه ایمان است.

ایمان من به خودم ، جهانم و خدایم لنگ می زند.

ایمان من به طرفه العینی برباد می رود.

به مویی بند است و نسیمی....

عرفه برایم یعنی حال خوب

یعنی تجربه آرامش وسط روزمرگی های بی در و پیکر

به قربانی امسالم هم فکر کرده ام.

اما نمی دانم نصیب که می شود.

نمی دانم گلدان کوچک نازنینم چه کسی را شاد می کند و روحش را تازه می کند.

گلدانی که آنقدر دوستش دارم و به خاطر خودم ، ایمانم و خدایم قربانیش می کنم و چشم بر داشتنش می بندم.

مثل همه قربانی های این چند سال دلتنگش خواهم شد.

اما کماکان چشم انتظار می مانم تا شاید طبق وعده جایگزینی برایش بفرستند تا دلم گرم شود.

۱۳٩٥/٦/٢۱ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir