تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز تصادف کردم.

 در را باز کردم.

 پایم را گذاشتم بیرون و بومب

در با ماشین که از کنارم رد می شد رفت...

سرعتش آنقدر بود که 500 متر آنورتر توقف کرد.

خوب بالاطبع چون در من باز بوده مقصر من بودم.

هر دو مقصر بودیم .

نه من او را دیده بودم و نه او من را ...

بدتر از همه کارت ماشین همراهم نبود.

زنگ زدم کسی خانه نبود .

به هر کس زنگ می زدم با آن حال آشفته اول انگار فضایی پیدا کردهخ باشد برای تخلیه خودش و حسابی از خجالتم در میامد با سرزنش ها و فریادهایش بعد هم می گفت نمی تواندکاری برایم انجام دهد.

با تمام وجودم دلم یم خواست از یکی بشنوم که خودت چطوری؟

خوبی ؟

فدای سرت...

بعد هم بگوید نگران نباش من میام اونجا.

ولی نشد.

پلیس آمد کلی هم جریمه کرد.

کم کم بقیه هم خودشان رساندند تا حضوری سرزنش کنند.

نفسم بالا نمی امد.

دلم فقط یک حامی می خواست.

همه چیز که تمام شد و ماشین را به پارکینگ رساندم تا تعمیرگاه باز کند نشستم یک گوشه و با خودم فکر کردم چه قدر متوقعم.

چه توقع زیادی از آدم ها دارم وقتی که همیشه خودم سنگ صبور بودم و یا کنارشان بودم.

آنها عادت ندارند من هم بهشان نیاز داشته باشم بسکه ادای آدم های قوی را در آوردم.

همیشه درهم شکستگی هایم را توی غار تنهایی پنهان کردم و بارها را حتی به قیمت شکستن کمم در خفا کشیدم.

نیازی در من نمی بینند که بخواهند کمک کنند.

حتی می ترسم به بقیه هم بگویم.

حوصله چرا مواظب نبودی و حواست کجاهاست را ندارم.

دلم برای خودم سوخت.

باید امروز با خودم مهربان تر باشم.

حتی اگر من مقصر بوده باشم....

۱۳٩٥/٦/٤ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir