تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک زمان هایی هست مثل همین روزهای من که دلت می خواهد بی هویت باشی...

بی گذشته و بی آینده ...

فارغ از همه باید ها و نباید ها ...

بدون ترس و بدون قضاوت..

دل که می گویم شاید کودک درون باشد...

ان بخش از وجود که مهری را طلب می کند و مامنی..

آن بخشی که نیاز به دست نوازش دارد بر سرش و احتیاج به اغوشی که به ان پناه ببرد...

بعد این حس و حال که با غلیان هورمون ها توامان می شود نتیجه اش خوی فا.حشه گری است که سر بر می اورد....

تخبلات هالیودی و داستان های دوران نوجوانی ....

و در عمل تنها و تنها تر می شوی...

این روزها بیش از هر زمان دیگر احتیاج به درد دل با جنس مخالفی را دارم که در کنارش احساس آرامش کنم...

احتیاج به مردی را دارم که سنگصبور باشد و بدون راهنمایی های تخ. می که خودم از اول تا آخرش را بلدم گوش دهد...

بدون اینکه بگوید کار و زمانت زا مدیریت کن..

بدون آنکه بگوید به خودت بیشتر برس...

بدون آنکه بگوید چقدر غر می زنی و جقدر منفی ....

دوستان نزدیکم را قدر می دانم و حضورشان مغتنم است ولی انگار  روحم شنونده ای از جنسی دیگر طلب می کند...

اینقدر این حس زیاد بود که دیروز تو ترافیک شبانگاهی فقط منتظر یک لبخند یا اشار ه ای بودم ....

یک باب اشنایی و یک جا بنشینم و مفصل برایش بگویم ...

دقیقا مثل زندگی هالیوود که توی بار می نشینند وسفره دل را باز می کنند و بعد هم یا باهم و یا جدا جدا می روند پی زندگی ...

اختیاج به لوس شدن دارم...

احتیاج به ضعیف و شکننده بودن...

و می دانم اگر زودتر مهارش نکم مستعد تمارضی هستم که خود نیز باورش خواهم کرد...

حتی نوشتن اینجا هم دردی را دوا نمی کند...

غم های احمقانه و کوچکم زیاد است ...

غم هایی که منطقی نیست و فقط زاده حساسیت بالای کودک درونم است....

غم هایی که حتی ارزش بیان برای  به دوستانی که سنگ صبورم بودند ندارم ....

غم هایی که فقط مال یک بچه منزوی است....

کودک نازنینم ...

چه باید کرد....

قبول کن که تویی و مادری سخت گیر و نامنعطف...

تمارض راهش نیست ....

تمامش کن ....

بستی و پرخوری هم دیگر ارامش نمی کند...

شاید فریاد....

 

۱۳٩۱/٢/۱٤ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir