تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با دوستانم قرار داشتم جایی تقریبا آنور شهر و مسیری پر از ترافیک پیش رو بود، کلاس که تمام شد ذهنم درگیر تمام مطالب جدیدی بود که شنیده لودم و دلم ذوق دیدار دوستانه را داشت.
 بماند که این وسط دندان درد هم چاشنی  تقابل ذهن و دل شده بود.
توی مسیر گاه به مذالب کلاس فکر می کردم و گاه به دیدار دوستان،
گاز و کلاج و ترمز
آیا به موقع میرسم؟
سنگینی نگاهی را حس میکنم،
از پشت شیشه های دودی ماشین شاسی بلند بغلی است،
چه اشرافی دارند این بالابلندها به درون ماشین های کوتاهتر...
صندلی بغلم را نگاه می کنم،کیفم را به جستجوی رژ لب خالی کرده ام آنجا،
حتما آن راننده به این فکر می کند که چه شلخته است این زن ...
گاز ، کلاج ، ترمز،
باز هم سنگینی نگاه،
نگاهم را می دوزم به شیشه های دودی
سایه ایست ناپیدا،
راه باز می شود و جلوتر باز ترمز،
ماشین بلند کماکان پا به پای من می أید،
ترمز بعدی زل می زنم به شیشه های دودی،
نکند مشکلی باشد،
سایه مبهم پشت شیشه ، پنجره را باز می کند، مردیست میانسال، مودبانه سلام می کند و می گوید شما خانم ،،،، هستید؟ من ،،،،، هستم،
می گویم نه متاسفانه اشتباه گرفته اید،
راه باز می شود و جلوتر می ایستم،
می گوید ببخشید فکر کردم شما را قبلا دیده ام، می خواهید شماره من را داشته باشید،
لبخندی میزنم و می گویم  نه تشکر
راه باز می شود و هردو گاز می دهیم تا از شر بوق های پشت سر خلاص شویم،
او تند تر و من آرامتر،
بعدتر به این فکر می کنم چرا قبول نکردم؟
نه اینکه او هم یکی بود مثل همان هایی که می گویم اینها کجایند؟
ویا از همان مردانی که در روز بهشان بر می خورم و به دوست دخترهایشان خیره می شوم که چه جور باهم آشنا شده اند؟
ور سرزنش گر ذهنم ارام نمی گیرد،
بهانه های من برایش قابل قبول نیست،
بهانه هایی از جنس پیش فرض زن داشتنش و یا حقیر بودن چنین رابطه هایی
می دانم که هنوز خط های قرمز ذهنم برایم تصمیم می گیرند،
چرا قبول نکردم؟
پیر بود؟
مهم نیست، تجربه ای می شدمگر خودم خیلی جوانم ؟
پولدار که بود با آن ماشینش ، مگر نمی گویند پول شرط لازم است؟
چرا از خودم دریغ کردمش؟
چرا؟
او هم مانند ده ها نفر دیگر از یاد خواهد رفت ولی من می مانم ور بی نتیجه ذهن سرزنش گرم که بین ارزش ها و نیازهایش دست و پا می زند.

۱۳٩٥/٥/٧ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir