تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بیست و چهار سالم بود .

دقیقا همان سنی که در رویاهای نوجوانی برنامه ریخته بودم تا بچه دار شوم و اختلاف سنی 24 سالگی با فرزندم داشته باشم.

اما فقط دلبسته بودم و وابسته ،

آنهم در رابطه ای پر فراز و نشیب که تهش معلوم نبود.

کتاب یک عاشقانه آرام را می خواندم.

خواندن که هیچ در حقیقت می بلعیدمش.

خط به خط

کلمه به کلمه

و رویا می بافتم که زندگی ایده ال باید همین باشد.

آن روزها شیفته آلنی اوجای آتش بدون دودش بودم .

 مردی قوی که در کناش زنی قوی تر می بالد و رشد می کند و هردو بهم تکیه دارند و هدفی مشترک برای زندگی ...

یار آن روزها ادعای آلنی اوجا شدن را هم داشت.

خط به خط

واو به واوِ آتش بدون دود را هم خوانده بودم و رویا بافته بودم برای زندگی ای پر شور و سازنده....

نشد یا نخواستیم ....

آن رابطه در پیچ بعدی شکست و در مه پایان مسیرش رنگ باخت.

آتش بدون دود و یک عاسقانه آرام ، اما شدند انجیل من برای زندگی مشترک...

کتاب را برای دلدادگان به وصال رسیده و نرسیده دور نزدیک می گرفتم تا در زندگیشان رهنگاشتی داشته باشند.

و زمان عجیب مرهمی است.

گذر زمان من را سفت و سخت تر کرد و پوست کرگدن را دور دل عاشق پیشه زخم دیده ام کشید ...

طعم عاشقی از یادم رفت.

معنی عاشقی رنگ باخت.

عشق را انکار نکردم ولی ته دلم جایی حبسش کردم و تنها روزنه ای را باز گذاشتم تا نخشکد و نمیرم.

سال به سال

روز به روز

بیگانه تر شدم با دوست داشتن و دوست داشته شدن.

شکست پشت شکست.

درد و تلخیش بیشتر از شور و نورش بود برایم ....

عشق یک طرفه همین است دیگر...

دیگر هیچ صحنه عاشقانه ای دلم را نمی لرزاند و نگاه پر شرر عاشقان جوان برایم معنی نداشت و پوزخند می زدم به هر جه حس قشنگی بود که دیگران داشتند.

می دانستم که عوارض انکار است و غبطه...

به هر حال آنها داشتند و من نه...

رمان های عاشقانه و فیلم های عاشقانه طرد شد و حذف شد.

چند روز پیش دوستی قدیمی کتاب صوتی یک عاشقانه آرام را بهم داد.

بعد از سالها نیوشیدن آن کلمات جادویی شیرین بود و دلچسب.

اما راستش را بخواهید رنگ و بویی نداشت برایم.

مثل پروانه های زیبای خشک شده پشت قاب شیشه ای...

نگاه کردن بهشان تفکر برانگیز است از بس خوش نقش و نگارند اما چیزی کم دارند.

پروانه را باید در بستر طبیعت دید.

رها و پر تحرک.

دل من هم انگار قاب شیشه ای شده است برای عاشقیت...

حرف های یک عاشقانه آرام هنوز یواش و زیر پوستی روح را نوازش می کند

اما ان نعره دهشتناک "چه فایده ؟" که کل وجودم را در بر گرفته نمی گذارد تا از لطافتش بهره ای بگیرم.

چقدر سخت و کبره بسته شده است روح و جانم....

حتی همان قاب پروانه ها هم زیر خروارها خاک شکسته اند و کفر گرفته اند...

افسوس...

۱۳٩٥/٥/٢ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir