تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

رمضان امسال هم به آخر رسید.

امسال از رمضان انتظار معجزه را داشتم.

انتظار حول  حالنا الی احسن حال

روحم زخم دیده بود ودرهم شکسته...

تا نیمه های رمضان هم نشد انچه باید بشود.

روز به روز مچاله تر و وحشی تر...

نه افطاری های دورهمی و نه مهمان های یهویی

بعد گفتند گشایش

و من باز بر و بر نگاه کردم.

تا شب هفدهم و دعای مجیر در زیر سقف آسمان

بعد هم شب اول قدر

دیر رسیدم به دعا

چون یکهو دلم یاد یک دوست قدیمی را کرد و همراهش کردم برای حضور در مراسم دعای باصفای بچه های بهزیستی قدوسی

و بعدهم سفر

میهمان ناخوانده سفره خانه خدا شدیم توی یک شهر غریب و عجیب چسبید آن افطاری

شب قدر دوم را هم بیشتر مسحور فضای اطراف بودم و خودم و خدا

تمرکزی نداشتم برای 1001 نام

شب سوم هم دیگر بی خیال شدم و نشستم به تماشای طلوع ماه و نیوشایی 1001 نام

و شروع اعتکاف

امسال برخلاف چندین سال پیش تنها نبودم.

همراهانی از جنس یک خانواده معتکف که در خانه شان را به مهر گشودند برایم و ععجیب طعم مسجدالنبی می داد آن خانه....

برایم آنقدر حضور در آنجا دلگرم کننده بود که تاب نمیاوردم تنهایی توی اتاق ماندن را.

گرچه آنها هر کدام در سر سجاده هایشان در اتاق هایشان بودند

اما برایم مسجل شد که دیگر تاب تنهایی را در این جهان ندارم

حتی اگر خدا نزدیک تر از رگ گردنم باشد و من بگویم او بشنود و من سکوت کنم تا او بگوید.

سه روز سکوت در کنار این خانواده معتکف از دحترک نوجوان تا مادرمهربان و پدر مهمان نوازش هرچند با درد غریب همراه بود برایم تجربه دلنشینی بود و جان تازه ای بهم بخشید.

حالا رمضان به دقایق پایانیش می رسد و من روحم شفا یافته است و دوباره با خدا دوست شده ام.

گرچه در این شهر شلوغ صدایش را به سختی می شنوم ولی دوباره حضورش را لمس کردم و بودنش دلم را گرم کرد.

از همین حالا دیگر دلم برای رمضان تنگ می شود....

۱۳٩٥/٤/۱٦ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir