تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چندسالی هست ، شاید نزدیک هفت سال ، دقیقا از روزی که فهمیدم چقدر پشتم به حضورش گرمه و علی رقم تمام سرکشی ها و اختلاف نظرها اون تنها مردیه که می تونم بهش تکیه کنم و خیالم راحت باشه که جاخالی نمیکنه ... همان روزها بود که دوباره نگاهش کردم و با دیدن پیری و کند شدنش دلم فرو ریخت. دیر کشفش کرده بودم چون همیشه بود ولی متوجه شدم که باید لحظه لحظه بودنش را با تمام وجودم قدر بداتم. و از همان موقع کابوس ها شروع شد. هر زنگی که شماره خانه را داشت تمام وجودم را می لرزاند. همیشه به تلفن های خانه با این لحن جواب می دادم. سلام چی شده و جواب می شنیدم مگر قرار چیزی شده باشد و تازه آن وقت مچ خودم را می گرفتم که ترسوی بدبخت باز به پیشواز اتفاق های بد رفتی؟ صبح ها قبل از رفتن سرکار أخرین نگاهم به سر کم مویش بود کهبه مبل تکیه داده و تلویزیون تماشا می کند. بعضی وقت ها هم که چرت می زد می ایستادم و سیر نگاهش می کردم. پریروز وقتی روی بالای سرش نشستم و به چشم های نیمه بازش نگاه کردم باور نمی کردم بی هوش استو مرا نمی بیند. فکر می کردم توان پاسخ ندارد اما او پشت چشم هایش نبود. نمی دانم این چند روز کجاست و چه می کند . هرجا هست مطمىنم توی اون اتاق شلوغ و سرد ای سیو نیست.
۱۳٩٥/٢/۱٩ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir