تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

اولین بار با این حس توی مکه روبرو شدم که من الان باید حس و حالم فرق کند چرا مثل همیشه ام...

مثل همیشه سپید بدادم رسید و گفت : برخی تجربه ها باید ته نشین بشوند تا بتوانی درکشان کنی...

و واقعا هم همین بود.

بعد تر ها وقتی جایی بودم که می دانستم باید حال و هوای متفاوتی داشته باشم به این جمله طلایی فکر می کردم .

چون حال و هوای متفاوت نداشتن می شد عذاب الیم و هی خودم را سرزنش می کردم که چرا بهم خوش نمی گذرد و یا اوضاعم فرقی نکرده است.

بعد تر که دوران تاریک افسردگی را تجربه کردم فهمیدم این جمله آنقدر ها هم طلایی نیست.

راستش را بخواهید به نظر من افسرگی دوسال پیش یک موهبت الهی بود.

اینکه تمام راه های ارتباطیت با دنیا قطع شود و حتی حواس 5گانه نداشته باشی تجربه ای به من داد که بعد از آن از کوچکترین حسی خوشحال می شوم.

راستش اتفاقی که بعد از آن بیماری برایم افتاد این بود که تجربه هایم نیاز به ته نشین شدن ندارند ، می توانم از بودنم و در لحظه زیستنم لذت ببرم.

شاخک هایم تیز تر شده اند و لذت ها را کشف می کنم.

در حال بودن را حس می کنم و کمتر در گذشته و یا آینده موهوم به سر می برم.

دیگر در لحظه می فهمم که که بهم خوش می گذرد یا بد.

اگر خوش می گذرد که سعی می کنم بقیه را هم به"درحال بودن" دعوت کنم و بهشون نشان دهم که چه چیزهایی است که حال خوب را برایمان تدارک دیده است.

اگر بد می گذرد سعی کنم دلیلش را پیدا کنم و بعد نیمه پر لیوان را ببینم و اگر نشد محیط را ترک کنم.

این در حال زیستن موهبت بزرگی است که نصیبم شده و بابت شکر گذارم.

۱۳٩٥/٢/۱۱ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir