تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هنوز مزه ترشی اون دوتا گوچه سبز کوچولو که کاتی برایم اورد برایم واضح است. یکیش حتی هسته قرص و محکمی نداشت که زیر فشار دندانهای شیری من تاب بیاره ولی از ذوقم همه تلخیش را هم به جان خریدم و تندی قورتش دادم. کاتی جن زیر عبای بابایم بود. یک عبای قهوه ای سوخته و سنگین از جنس پشم شتر که زبریش پوست نازکم را می خراشید. کاتی را اینجوری احضار می کردیم ولو می شدیم تو بغل بابا و لای چین و شکن عباش گم می شدیم و اونوقت ورد جادویی را کلمه به کلمه بعد از بابا تکرار می کردیم کاتی کوتی کلماتی ، ثمنی ثمن قرقر . قابل قنبل قبل منقل. به حق پیر استاد و اونوقت آرزو ها و خواسته هایمان را می گفتیم. آرزو هایی که قبلا به بهانه اون رفته بودیم توی بغل بابا.... بعد ها هرگز نخواستم مقهور این واقعیت بشم که تمام اون خواسته های ریز و میزه یکجایی زیر همون عبای قهوه ای پنهان شده بوده تا به من برسه... کاتی نه فقط برای من که برای همه بچه های فامیل بود. خیلی وقت ها بچه های بهانه گیر را را توی بغل بابا می نشاندند تا ببیند کاتی چی براشون داره، یک آب نبات و یا یک خوراکی کوچولو تحفه کاتی بود برای بچه ای که مسخ این آیین احضار شده و بهانه هایش یادش رفته است. مردهای خانواده همه یک عبا داشتند برای شب های سرد، اما عبای هیچ کدام قهوه ای سوخته نبود و توی هیچ کدام کاتی لانه نداشت. کم کم بچه ها بزرگ شدند و کاتی هم بازنشسته شد. نسل بعدی که رسید دیگر عبایی نبود و حال و حوصله ای برای بابا هنوز هم دلم برای کاتی تنگ می شود برای اون امنیت لای چین و شکن عبا که انگاری هیچ درد و غمی توش رخنه نمی کرد. ؤ
۱۳٩٥/٢/۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir