تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

و دوران دانشگاه سر آغاز فصل جدید زندگیم شد . محیط جدید و آدم های متفاوتی که هیچ کدام نظرم را جلب نکردند. تفاوت های فرهنگی بسیاری بین ما بود و بنابراین روی هیچ کدام از پسران دانشگاه بیشتر از یک همدانشگاهی حساب باز نکردم . تک و توکی هم که نظرم را جلب می کردند توسط دوستانی که پیدا کرده بودم وتو می شدند . دوستانی که تجربیات بیشتری از من داشتند و سبک زندگیشان برایم جالب بود.

اگر تک و توکی از این مرز عبور می کردند اتفاق های عجیبی میفتاد که خودم هم انگشت به دهان می ماندم .

پسرک موسیقی می خواند و ساز می زد و ساز می ساخت و به گفته همکلاسی هایش مورد تائید استادان بزرگی بود. محبتش صادقانه و خالص بود و در جمع دوستان سکوت می کرد و راز دلش اما ، از نگاهش هویدا بود.

 دوستانم می گفتند گناه دارد این عاشق بینوا . تکلیفش را روشن کن و من می گفتم که او حرفی نزده که تکلیفش را روشن کنم و ته دل نگران زمانی بودم که حرفی بزند...

روزها صبوری کرد و یک شب بالاخره پیغام فرستاد . شبی که با جمع دوستان مشترک به رستوران رفته بودیم و قبل از ورود دوستی پیغامش را گفت و گفت که منتظر جواب است .

انگار همه چیز جدی شد. موشکافانه به او و به دلم نگاه کردم و دیدم محبتی دردلم نیست و همه نیاز دوست داشته شدن است و نه دوست داشتن...

آن شب به گوشش رساندم که آبی از من گرم نمی شود و بهتر است بی خیال شود .

مهربان بود و خوش  چهره  ولی نمی دانم چرا جذابیتی برایم نداشت . شاید از قضاوت دوستانم می ترسیدم ولی انتخاب های آنان برایم جذاب نبود و هیچ وقت نفهمیدم چرا با این پسرها دوست شدند .

  نمی دانم چرا حتی سعی نکردم به او جدی فکر کنم . چون با معیار های دیکته شده خانواده نمی خواند؟ چون از حرف و حدیث دیگران می ترسیدم ؟

نمی دانم...

هنوز صدای تار ، نگاه با حسرت او را به یادم می آورد.

۱۳۸٩/۱٠/۱۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir