تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند ماه پیش بود که توی رستورانی به مناسبت تولد دوستی جمع شده بودیم و بعدش که زنگ زدم برای تشکر دوست گرامی برایم تعریف کرد که بعد از جدا شدن از هم سوار آژانسی شده که پسر بیمار راننده اش در بیمارستان بستری بوده و او نمی توانسته هزینه عملش را بپردازد و در نتیجه همه حقوقش را یکجا به کارت راننده واریز کرده و حالا پشیمان است از عملکرد شتاب زده خود.

این داستان را قبلترش هم شنیده بودم از دوستی دیگر و همان سناریوی قدیمی صحبت راننده با تلفن همراه و عجز و لابه برای جورکردن پول. و مسافر بی خبر از همه جا هم تحت تاثیر قرار می گیرد و هر چه دارد در طبق اخلاص می گذارد.

فقط تغییرات کوچکی در نقش ها بود که یکی مریض قلبی داشت و دیگری مریض سرطانی.

پیگیری از آژانس هم به در بسته خورد چرا که صاحب آژانس گفت او که از شما پول نخواسته بود و شما خودتان هر کاری خواستید انجام دادید.

دیشب هم سناریوی مشابهی برای خودم پیش آمد.

راننده مسافرکشی که ماسک زده بود و پشت تلفن قربان صدقه فرزندش می رفت که ازش پول می خواست و او می گفت که هزینه بیمارستان خودش را هم ندارد و از عهده پرداخت هزینه ها بر نمیاید و شرمنده روی فرزندش است و ای کاش بمیرد و این خفت را نبیند.

نمی دانم شاید همه اینها حقیقت باشد.

شاید هم همه اینها خفتی باشد که برای پول باد آورده متحمل می شویم.

اما هر چه هست سناریوی تکراری است.

اگر دیشب حال و روزم خوش بود از نقش مجسمه سنگی خارج می شدم و راننده را می بردم دم بیمارستانی که می گفت جوابش کردند و پرونده اش را بررسی می کردم تا باور کنم که دنیای اطرافم بوی گند دروغ و بازی نگرفته است.

و یا شماره ای ازش می گرفتم و می فرستادم تحقیق کنند.

اما دیشب فقط یک مجسمه کور و کر بودم که روی صندلی بغل راننده نشسته بود.

۱۳٩٤/۱٢/٩ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir