تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

برای رای دادن به مدرسه ای رفتم که بدترین سال تحصیلی زندگیم توش رقم خورد.

یکسال آنجا بودم و عین هر نه ماه تحصیلی عذاب کشیدم.

5 سال تمام با گروهی از دوستان طی شده بود که تصور جدایی ازشان پشتم را می لرزاند و اول راهنمایی به خاطر یک خط مرزی نامرئی منطقه ای من دیگر مجاز به همراهی انها نبودم.

بال بال زدن ها و رفت و آمد های مادرم هم افاقه نکرد و من دور از دوستان تبعید شدم به مدرسه ای که همه همدیگر را می شناختند و از یک مدرسه آمده بودند.

حالا بعد از بیست و چند سال دوباره به آن مدرسه رفتم.

مدرسه ای که توش با هیچ کس دوست نبودم.

مدرسه ای که نه ماه تمام کنار دیوارش تنها نشستم و ساندویچ نان و پنیرم را خوردم.

مدرسه ای که برای اولین بار توش فهمیدم نمی شود به کسی اعتماد کرد.

رازت را به کسی بگویی دیگر صاحبش نیستی.

این روزها فکر می کنم که توی آن مدرسه درس زندگی یاد گرفتم

 مدرسه قبلی بهشت بود و من ازش رانده شده بودم و هبوط کرده بودم بین همسال هایی که فرهنگشان زمین تا اسمان با من و دوستانم فرق داشت.

با اینکه فاصله ما فقط یک خط مرزی نامریی بود.

اما دیروز توی آن مدرسه قدم زدم.

از کل 8 سالی که توی مدرسه اول بودم چیز زیادی یادم نیست.

تنها چیزی که باقیمانده یک حس خوب و طعم دلپذیر دوستی و امنیت است.

90 درصد روزهای مدرسه اینور مرز و تلخیش یادم است.

تا سالهای زیادی بعد از آن سال از آن کوچه رد نشدم.

با اینکه در چند قدمی خانه مان بود

و کم کم زیر حجم روزهای زندگی مدفون شد.

و گذر از آن کوچه آسان شد.

بیست و چند سال کم نیست اما هنوز خاطره های بد دخترک تازه بودند.

گرچه بعد تر ها زندگی پست و بلند های بدتری را هم نشان داد .

اما باز هم توی آن مدرسه قلبم گرفت.

۱۳٩٤/۱٢/٩ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir