تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این خوابهای دم صبح که منهی میشود به روز و از جا بلند شدن، نقش مهمی در حال و احوال روزانه من بازی می کنند.

بماند که نمیدانم بر اساس چه قائده و قانونی ساعت بیولوژیکم سه نصف شب زنگ می زند و کلا با چشم های گرد و سرحال چنان حال و روزی دارم که انگار 10 صبح است.

لامصب نه نزدیک اذان صبح است و نه من نماز شب خوان که اگر نماز شب هم می خواندم ماکسیمم 10 دقیقه  طول می کشید.

شب های اول سعی کردم مرور کنم ببینم چه کارهایی مناسب این ساعت شب است( از نوع معنوی و روحانیش و لااقل روانیش)

مراقبه و محاسبه و صحبت و درددل با خدای متعال و فرشتگان شب زنده دار را که دیدم هی سعی می کنم برم زیرپتو تا نکند مجبور به تفکر در مورد کیفیت و کمیت زندگی بشوم و افسوس که زیر پتو خزیدن همانا و هجوم حرفهای مانده در دل به صغرا و کبرای بنی بشر همانا....

پس نتیجه اینکه این ساعات را بی خیال خواب شوم و کتاب بخوانم.

و این می شود که بعد از نماز صبح کم کمک چشم ها دوباره سنگین می شود و خواب به سراغم می آید و افسوس که این خواب پر است از کابوس های عجیب و غریب

به طوریکه وقتی ساعت بیداری فرا می رسد انگار یکی من را از وسط میدان جنگ برداشته و پشت میز صبحانه می نشاند.

و صد البته که حال و هوای آن خواب و کابوس ها همراهم است و تا اخر روز هر لحظه منتظرم که ادامه خواب و کابوسم را در دنیای واقعی شاهد باشم.

و این باعث ترس و استرسی درونی است که در طول روز همراه من است.

و یک جورایی از ریسمان سیاه و سفیدمی ترساندم.

در حقیقت فکر می کنم خیلی قدرت تفکیک دنیای خواب و بیرون را ندارم.

خیلی وقت ها نمی دانم که آیا فلان اتفاق در خواب بود یا خاطره ای است از دوران دور.

اسکیزوفرنی همین است؟

۱۳٩٤/۱۱/۱٢ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir