تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیرمرد اول یک دکان کوچک دارد درست سر چهارراه میرداماد. نیمه دیوانه به نظر می رسد.

لال است و همیشه روی زمین نشسته و باخودش حرف می زند.

 

پیرمرد دوم را خیلی وقت است ندیده ام، مرد مسنی بود که باکت و شلوار و پیراهن رسمی و کراوات و البته کلاه شاپو سر چند تا از چهار راه هایی که من تردد داشتم گل می فروخت.

 

پیرمرد سوم هم گلفروش سر چهار راه است. با پایی لنگان و تیپی روستایی . عرغچین بر سر دارد و معمولا با پیرمرد دوم به صورت شیفیتی سر چهار راه ها بودند.

 

پیرمرد چهارم تیپی معمولی و کارمندی دارد. کاپشنی از نوع ریاست جمهوری اسبق می پوشد و این یکی کتاب می فروشد و اوایل کتاب های خودش بود و بعدتر همه جور کتابی را پشت چراغ قرمز ها عرضه می کند.

 

پیرمرد پنجم را خدایش بیامرزاد. خیلی اتفاقی به خانه شان که نه، اتاقکشان در حاشیه شهر رسیده بودم. قد بلند و دست هایی بزرگ داشت. با همسری که یاد خاله ریزه می انداختتم. روزی که برای آخرین بار توی بیمارستان به دیدارش رفتم همسرش را به دستم سپرد ولی دیگر نه خودش را دیدم و نه توانستم از همسرش ردی پیدا کنم.

 

پیرمرد ششم را توی یک بقالی دیدم. سعی می کرد به سختی از پله بالا بیاید و سردرگم بودم که آیا کمکش کنم یا نه. وارد بقالی که شد یک نخ سیگار خواست و در ازایش یک تراول صدتومانی داد. وضع مالیش خوب بود ولی وضع روحیش نه.

۱۳٩٤/۱۱/٧ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir