تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می دانم که اگر شرایط به همین منوال پیش برود حداکثر تا 2 ماه دیگر باید یک تغییر اساسی در زندگیم صورت بدهم و کارم را عوض کنم...

4 روز است که این موضوع را فهمیده ام و به جز دو روز اول که اشک و آه و سردرگمی بود از روز سوم دوباره همان روزمرگی را شروع کردم. یعنی فکر می کنم که ناخوداگاهم نمی خواهد به سختی هایی که کمتر از 9 ماه پیش تجربه کردم فکر کند به خصوص که اینبار سختتر هم خواهد بود...

می دانم که باید به حیلی چیزها فکر کنم ..

آیا توی همین رشته بمانم و یا کلا زمینه کاریم را عوض کنم..

چه جوری کم کم جمع کنم و چه جوری به همکارانم بگویم که نمی توانم با آنها کار کنم...

روابطمان چه خواهد شد؟

زحماتم نتیجه ای خواهد داشت؟

بر سر آنها چه خواهد آمد؟

کلی سوال دیگر....

اما انقدر سخت است که حتی نمی توانم راجع به آنها فکر کنم و دسته بندیشان کنم...

آزمایشی است که باید از آن بیرون بیایم....

وقتی کندی و انفعال خودم را در تغییر دیدم متوجه شدم که اگر به من بگویند که یک هفته بیشتر زنده نیستی هم همین وضع خواهد بود...

یعنی همیجوری به زندگی ادامه می دهم تا بمیرم

بعد به این نتیجه رسیدم که حتما پیش ان کسانی که دوستشان داشتم و دلم را شکاندند می روم و با عنوان کردن مرگم عذاب وجدان را به جانشان می اندازم وانتقام دلشکستگی هایم را می گیرم...

به یکی دو نفر هم پیشنهادات خاص مخالف عرف خواهم داد....

با دو سه نفر هم حسابی دعوا می کنم و ناگفته هایی را که به اسم نجابت در دلم مدفون کرده ام بیرون خواهم ریخت....

پولی ندارم که بگردم و خوش بگذرانم پس همین روزمرگی را ادامه خواهم داد....

به این نتیجه رسیدم که دانستن زمان مرگاز من موجود مزخرفی خواهد ساخت....

ولی همین باعث می شود که کمی بیشتر و هوشیار تر زندگی کنم...

 

۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir