تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

مثل شب های امتحان که هرکاری می کنی به جای درس خواندن ، الان هم که باید کاری را تمام کنم ویر وبلاگ نویسیم گرفته است.

فولدر انتخابی موسیقی انتخابی برای پروژه های جدیم که شامل سندی و جلال همتی و مرتضی احمدی و .... می شه برای خودش می خواند و ریز قر می دهم و ده دقیقه کار می کنم و دوباره مثل بند تنبان ول می شوم توی وب و سرکشی می کنم به وبلاگ و جاهایی که مطالبم هست تا ببینم کی چی گفته...

انگیزه ام برای کار منفی صفره...

ولم کنند از زیر پتو بیرون نمیایم.

بی پولی هم مزید بر علت است و هی می گویم دوام بیار تا دری باز شود.

اما کدام در و رو به کجا نمی دانم.

این انیمیشن را دیدم و ساعت ها گریه کردم.

دقبقا حکایت من بود.

 

 محل کارم نزدیک است و یا پیاده می روم و یا یک خط تاکسی.

بد عادت شده ام و حوصله ترافیک و شلوغی را ندارم.

ساعت کارم را هم طوری تنظیم کرده ام که به شلوغی ها نخورم.

دیشب بعد از مدتها ساعت 6 عصر سوار مترو شدم.

چهره های خسته و ازدحام را ندید بگیرم حال و هوای شهر برایم عجیب بود.

کاملا انگار توی غار زندگی می کنم.

خودم را محدود کرده ام به جماعت کوچکی

دیگر تهران را نمی شناسم.

شهری که سالها توش زندگی کرده ام برایم غریب است و ترسناک.

سعی کردم از دید یک ناظر بیرونی بهش نگاه کنم.

بحثی که توی مترو بود درباره چهره های خسته همه بود که صبح 6 از خانه بیرون می روند و 8 شب به خانه می رسند.

مسیر های طولانی که برای رسیدن به کار طی می کنیم.

بماند که خودم سالها از این سر شهر تا آن سر و یا حتی به شهر های همسایه برای کار می رفتم.

ولی الان می پرسم ایا واقعا ارزش دارد؟

در ازایش چه بدست می آوریم؟

با زندگی در تهران سلامتی را می فروشیم تا رفاه بخریم؟ پیشرفت؟ موفقیت؟

به آوراگان افغانی فکر می کنم که به جای مهاجرت به ایران همان اوایل به اروپا و کانادا مهاجرت کردند.

نتیجه اینکه امروز یکی از آنها در کانادا وزیر است آنی که در ایران است هنوز خفت افغانی بودن را به دوش می کشد.

ذهنم مشوش است.

کلی کار ناتمام دارم که نمی دانم تمام کردنشان نتیجه ای دارد یا نه

فقط با تمام کردنشان تعهدم را انجام می دهم و بس.

بهتر است حداقل روی آن متمرکز شوم....

پ.ن: الان که اینها را می نویسم تقریبا 5 تا ماشین که چند دقیقه ای پشت چراغ راهنمایی قرمز گیر کرده اند برای خالی کردن خشمشان دستشان را گذاشته اند روی بوق و کوتاه هم نمی آیند ومسلما پلیسی هم درکار نیست و اگر هم باشد فاصله 600 متری اینجا تا سر چهار راه نمی گذارد باعث می شود تا این ماشین ها حداقل سه تا چراغ دیگر میهمان این کوچه تنگ باشند. خدا به من رحم کند.

 

۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir