تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیراهنش را از خشک شویی گرفتم.

سر راه نانوایی خلوت بود و بوی نان بربری نگذاشت دست خالی از جلویش رد شوم.

تک سرفه ها باعث شد یادم بیفتد که امروز شیر نخوردم و از بقالی یک بطری شیر هم گرفتم.

دم غروب بود و کوه های برف گرفته رنگ و لعاب خوشگلی پیدا کرده بودند.

پیراهن مردانه در دست و کیسه شیر و نان در دست دیگر سلانه سلانه قدم می زدم و برای خودم  خیال می بافتم.

تجربه جالبی بود.

اتفاق روزمره ای که برای خیلی از همسن و سال های من به شکنجه تبدیل شده برای من هنوز مثل یک بازی بچگی بود.

حس زن خانه داری که شاد و سرخوش دغدغه ای جز خانواده کوچکش ندارد.

اینکه پیراهن تمیز و مرتبش را برایش بگذاری و از آراستگیش لذت ببری

زنی با بچه کوچکش از خانه ای بیرون آمد.

چشم در چشم شدیم.

لبخند زد.

با لبخندی به پهنای تمام خیالاتم بهش جواب دادم.

۱۳٩٤/۱٠/٢ | ٢:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir