تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

باد می آمد

باران هم

درختان، اما به برگهای زرد خود سخت چسبیده بودند.

انتظار داشتم وقتی باد و باران تمام شود قدم در راهی پوشیده از برگ های زرد بگذارم.

ولی فقط تعداد کمی از برگ ها ریخته بود.

یاد این روزگار خودم افتادم.

با وجود سیلی هایی که می خورم

با وجود اشک هایی که ریخته می شود

منهم به برگ های پوسیده ام  چسبیده ام.

برگ های زرد من هم باید بریزند ولی من همچنان با سرسختی به آنها چسبیده ام.

مسیرم از باغ بی برگی می گذرد و من کماکان به این برگهای بی جان زرد دلبسته ام.

۱۳٩٤/۸/٢٠ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir