تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها به داستان جیرجیرک و مورچه فکر می کنم.

به اینکه ایا این داستان با اموزه ها و تجربه های من می خواند یا نه؟

اولین بار که به طور جدی رفتم سر کار  ترم آخر دانشگاه بودم.

قبل از آن با پروژه های دانشجویی و نمایشگاه نقاشی و دکوراسیون سعی می کردم کَم کَمَک  بار را از دوش خانواده بر دارم.

سال اول برایم کار هیجان داشت و جذاب بود و گرچه محیط بزرگی نبود ولی نفس کار و اینکه مربوط به رشته ام بود برایم جالب بود و حس می کردم تمام آنچه در دانشگاه یاد نگرفته ام توی بازارکار یاد می گیرم و در حقیقت هم همینطور بود.

نه به بیمه نداشتنش اهمیت می دادم و نه به حقوق کمش.

برایم مهم بود که کارم در راستای رشته تحصیلیم است.

هر چه در دانشگاه هنری و رها بار آمده بودیم توی بازارکار دیگه شوخی سرش نمی شد و باید جدی و مهندسی کار می کردیم.

سال سوم که شد متوجه شدم دیگر محیط کارم جذابیتی برایم ندارد و زیر و بالای کار را در آورده بودم و نکته ای نه توی کار و نه توی محیط نبود که برایم تازگی داشته باشد.

شروع کردم به جفتک انداختن و از آنجا که نیروی خوبشان به شمار میامدم با هر سازی می ردم می رقصیدند.

گفتم نیمه وقت میایم.

گفتم: ساعت نمی زنم.

 .....

آخر سر به این نتیجه رسیدم که سنگین تر هستم نروم تا ببینم چکار باید بکنم.

توی این گیر و دار فوق لیسانس قبول شدم و رفتم سر درس و دانشگاه به خیال تکرار روزهای خوش لیسانس دانشگاه ولی در حقیقت نه آن دانشگاه دانشگاه اولی می شد و نه رشته فوقم رشته جذابی بود.

متناسب با رشته فوق لیسانسم برای کارورزی رفتم به یک سازمان دولتی.

باز هم اولش جذاب بود و دسترسی به منابعی داشتم که شاید هیچ کس نتواند به آنها دسترسی پیدا کند ولی بروکراسی دولتی ها را تاب نیاوردم و اینکه نامه مربوط به فراخوان جشنواره بین المللی سه ماه بعد از تمام شدنش به دستمان برسد و یا اینکه سرمایه مملکت به راحتی از بین برود و کارشناس و مسئول مربوطه بگوید آزمون و خطا بود با گروه خونی من جور درنیامد و علی رغم پیشنهادشان برای استخدام دائم کارورزی که تمام شد فلنگ را بستم.

و کماکان کارهای پروژه ای بود و تدریس و نمایشگاه های مختلف

با یکی از دوستانم پول ها را روی هم گذاشتیم و اتاقی اجاره کردیم و کاری را ک توی شرکت اول انجام می دادم خودم شروع کردم و با چندتا کارخانه قرار داد بستم و هفته ای یکبار صبح می رفتم همدان و شب برمی گشتم و یا اینکه به کرج و دماوند و .... می رفتم ولی سر پول گرفتن که می شد هزار جور بامبول سر هم می کردند.

از پیشنهادهای شاخدار حاج آقاهای کارفرما گرفته تا ایرادهای بنی اسرائیلی مدیرمالی ها.

این وسط همای بخت روی سر دخترک همکار نشست و خلاصه در اتاقک بالای پشت بام را تخته کردم.

باز هم پروژه های کوچک و تدریس و کماکان کلاس های رنگ و وارنگ.

به خودم که آمدم سی سالم شده بود.

و هنوز دستم تمام و کمال توی جیبم نبود و باز چشم به کرم خانواده داشتم.

سه سال بعد را توی یک هلدینگ بزرگ کار کردم که از یک کارمند ساده تبدیل شدم به مدیر یک بخش و با توجه به تخصصم بیشتر از آن هم نمی توانستم جلو بروم.

یعنی حد کمالی که باید در کار بهش برسم.

از سال چهارم باز روزمرگی و یکنواختی کار مثل بختک روی ساعات زندگیم افتاده بود و هرکار هم می کردم و چک حقوق آخر ماه و مزایای کجدار و مریزی که بعضا داشت را جلوی چشمم می آوردم ولی باز هم نفسم بالا نمی آمد و به هر دری می زدم تا کمی تنوع ایجاد کنم در ساختار شرکت نمی گنجید.

باز هم استعفا

با یک سوم حقوقم بدون مزایای قبلی جای دیگری رفتم.

جایی که تنها چیزی که داشت تنوع کار و مطالعاتی بودنش بود و البته آدم هایی که در کنارشان حس خوبی داشتم.

سه برابر قبل کار می کردم و دریافتی کمی داشتم . البته تجربه دهه بیست زندگیم بهم قناعت را آموخته بود و شاید هر دو یا سه سال سراغ خرید می رفتم مگر اینکه بسیار واجب باشد.

و البته خدا هم رزق و روزی من را از جایی که فکرش را نمی کردم می رساند ولی البته نه نقدی .

همیشه کیف پولم خالی بود و حساب های بانکیم تار عنکبوت بسته .

ولی راستش را بخواهید حالم بهتر بود.

احساس بهتری داشتم

حس نمی کردم که دارم خودم را برای چندرغاز می فروشم و زمان به قیمت طلایم را توی اداره و شرکتی هدر می دهم که هیچ دستاوردی برای من ندارد.

می دانم که البته اگر حمایت خانواده و تامین نیازهای اولیه از قبیل سرپناه و خوراک نبود مسلما روش زندگیم نیز پیچیده تر می شد.

ولی خداییش خرج کردن هایم نیز محدود شده بود (است) به خورد و خوراک های هوسانه و یا هدیه هایی برای دوستان.

و صد البته کلاس ها و دانشگاه

سه سال دیگر هم گذشت و اتفاقات پیش بینی نشده باز پرتم کرد توی یک شرکت دیگر با حقوق بالا.

ولی دیگر شش ماه بیشتر دوام نیاوردم.

تاب تحمل آدم ها را به خاطر پول نداشتم.

حس روسپیگری می کردم.

حس خودفروشی برای چندرغاز پولبه کسانی که ارزش و اعتباری نداشتند.

دوباره برگشتم کاری با حقوق کمتر ولی محیط دلچسب تر مطابق با نیاز های درونیم پیدا کردم.

دوستانم همه مرا دیوانه می پندارند ولی راستش را بخواهید به یک چیز معتقدم.

خدا روزی رسان است.

روزی من هرچقدر باشد همان خواهد رسید.

نه کمتر و نه بیشتر

پس چرا باید برای روزی مقسوم در محیطی قرار بگیرم که روحم آسیب ببیند و روانم خدشه بردارد.

این را در طی ماه های بیکاری امتحان کردم.

همیشه پولی که در ماه های بیکاری به بهانه های مختلف به دستم یم رسید برابر بود با اخرین حقوق دریافتی.

یا هدیه بود

یا سود سهامی

یا قرضی از سالها پیش

اما برگردیم سر اول ماجرا.

داستان مورچه و جیرجیرک با کل این فرایند توفیر دارد.

جمع کردن و پس انداز کردندر داستان های عرفانی رزاقیت خدا را زیر سوال می برد.

حکایت پاره نانی که بزرگی برای شبش گذاشته بود و ندا آمد که گمان کردی کسی که به تو نان ظهر را داد فکر شام تو نبود؟!

پس این داستان قدیمی تفسیرش کجاست.

باید چیزی بیشتر از پس انداز و اندوختن برای روز مبادا باشد.

روز مبادا را نباید فراموش کرد ولی به هر قیمت؟

جیرجیرک ساز می زد و به راه دلش رفت.

مورچه ذاتش کار است و اندوختن.

یک جای کار ایراد دارد.

معتقدم در حد استقلال و اینکه سربار خلق نباشم باید در آمد داشته باشم و برای کسب روزی تلاش کنم.

اما در چهارچوب ارزش هایم.

دروغ نگویم و پول هر کسی را قبول نکنم.

روحم و سلامتم بالاتر از نقدینگی است.

راه اعتدال را باید پیش بگیرم.

اما من هم انسانیم که ترس های خودش را دارد.

وقتی می بینم هم سن و سال های من خانه و زندگی اداره می کنند و من هنوز در گیر شش و بش هستم سردرگم می شوم.

شک می کنم

ایا واقعا روزی من همین است؟

نباید کار دیگری انجام دهم؟

تلاشم را می کنم و پولش به دستم نمی رسد.

یا قرارداد بهم می خورد یا کارفرما چپه می شود و .....

می دانم که نمی توانم دوباره ریسک کنم و به خاطر حقوق بالاتر به سرکاری بروم که مجبور به تن دادن به قوانینی شوم که قبول ندارم.

زندگی هرچند ساده هم روز به روز سخت تر می شود و می دانم اگر مشکل خاصی پیش بیاید از عهده هزینه درمان و یا هزینه های غیر مترقبه بر نخواهم آمد.

سردرگمم

 

۱۳٩٤/۸/۱٠ | ۳:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir