تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند وقتی است که عکس های دسته جمعی را که می بینم خودم را توی عکس ها نمی شناسم.

وقتی کسی اشاره ای می کند که به من در عکس مربوط می شود، تازه حواسم جمع می شود که منهم توی عکس حضور دارم و دنبال چهره خودم می گردم و می بینم که کاملا مانند یک غریبه ازش عبور کرده ام.

حتی توی عکس هایی که چهره م کاملا واضح است.

وقتی این اتفاق تکرار شد برایم چالش برانگیز شد که چرا اینقدر با خودم بیگانه ام.

منکه حداقل روزی دو یا سه بار توی آینه خودم را نگاه می کنم.

بعد متوجه شدم که نگاه ها سرسری بوده و یا متمرکز به بخش خاصی از صورتم بوده است.

مثلا چشم ها یا موهایم و هیچ وقت کلیت را در نظر نگرفته ام.

نگاه کلی اخر برای چک کردن و اطمینان خاطر از مرتب بودن همه چیز بوده است.

و یک جورایی گشتالتی رفتار کرده ام.

ولی در عکس ها با فردی روبرو شده ام که با کلیتش به طور دقیق برخورد کرده ام و بی هوا از رویش گذشته ام.

مورد بعدی اینکه عکس ها با تصوری که از خودم دارم کاملا متفاوت است.

هنوز فکر می کنم صورتم کشیده و بیضی است در صورتیکه کاملا گرد است.

هنوز فکر می کنم ابروهای بلند و کمانی دارم درصورتیکه کوتاه و پر است.

تنها چیزی که تغییر نکرده رنگ چشمانم است.

این از خود بیگانگی درد داشت.

راستش را بخواهید اشکال کار اینجاست که آینه که گیر میاورم به نقص ها بیشتر توجه می کنم تا قوت ها.

جوشی که زده ام

مویی که بی جا در آمده است

چربی های اضافه

سپیدی های موها..

و همین ها باعث می شود که کلیت ها فراموش شود.

وقتی توی عکس ها زن آراسته و خندانی را می بینم که شاد است و چشمانش می درخشد بی توجه از کنارش رد می شوم.

او من نیستم.

من ؟

ولی واقعیت همین است که من در کنار دوستان و فامیل شادم و آراسته و پر انرژی

تصور من است که من خسته دل و نامرتب هستم.

و حالا می فهمم که چرا خودم را نشناختم.

۱۳٩٤/٧/٢٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir