تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نشسته ام زیر آفتاب...

تکیه بر درخت زده ام...

 در بی مکانی و بی زمانی...

بی مکانم چون دور و برم پر از آدم هایی است که هر کدام به زبانی حرف می زنند که که من نمی فهمم و دیگری نیز...

هر کدام از کشوری و شهری...

کمی آنور تر پدری برای نوزادش لالایی می خواند..

دورترش باد می آید و دریا...

درخت کهنسال است.

بی زمانم...

اینجا زمان ایستاده است انگار...

نه عجله برای روزمرگی ها..

نه دیروزی مانده و نه فردایی...

فقط حال است...

یک حال خوب...

هیچ چیز تکنولوژیکی ندارم که سرم با آن گرم شود.

خودم هستم و آفتاب و باد و درخت و آدم ها...

چشم هایم را می بندم و گوش می سپارم به کلماتی که نمی شناسمشان..

کلماتی که هر کدام مال یک گوشه دنیا هستند...

ژاپنی، آلمانی، ترکی ، عربی ، فرانسوی ، ایتالیایی..

حال عجیبی است.

نمی توانم روی آینده و برنامه هایم تمرکز کنم.

با اینکه همراه بقیه نرفته بودم که به فکرهایم سامان بدهم.

سعی می کنم به هفته پیشش فکر کنم

انگار هیچ وقت وجود نداشته...

چه حس عجیبی ....

لامکانی و لازمانی

رها می شوم

سنگین

و در شهری غریب زیر درخت کهنسال به خوابی عمیق فرو می روم....

۱۳٩٤/٧/۱٤ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir