تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

روز عرفه با استرس ناشی از فشار کار و دیر رسیدن و هزار فکر و خیال واهی که به پشیزی نمی ارزد بعد از کلی چرخیدن توی خیابان هایی که همه شبیه هم هستند و این چند ساله هیچ وقت یادشان نگرفتم به مقصد می رسم . هنوز دعا شروع نشده است . جای همیشگی و هرساله من خالی است. می نشینم. روبروی تابلوی پروانه ها.. و دعا شروع می شود. رخوتی عجیب تمام بدنم را فرا می گیرد. انگار دوباره جنین شده ام و بطن مادر رسیده ام. ارامم. با هر سطر دعا رهاتر و رهاتر می شوم. خوابم می آید. وقتی دعا را به فارسی می خوانند سعی می کنم تمرکز کنم ولی انگار در این فضا نیستم. انگار اینجا در این شهر نیست. چقدر همه ارامند و راحت، امن است اینجا، کتاب را می بندم. چشم هایم را نیز. تن و جان میسپارم به موج آسمانی . می گذارم بشویدم و غرقم کند. غوطه ور می شوم در نوای دعا. کلمات فارسی و عربی می آیند و می روند. به گوش جان می شنومشان انگار. به یاد جبل الرحمه و صحرای عرفات. امروز روز شناخت است. و من چقدر بیگانه شده ام با همه چیز.... ذهنم خالی و خالی تر می شود. باد می آید انگار. الحمدالله الرب العالمین
۱۳٩٤/٧/۳ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir