تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

فکر می کنم یک ماهی هست که درست و حسابی خانه نبوده ام، از وقتی برگشته ام برنامه های شرکت یک طرف و برنامه های بازارچه از سوی دیگر منجر به این شده که فقط برای خواب به خانه بیایم. امروز ، اما نه روحی و نه جسمی تاب و توان بیرون رفتن را نداشتم . برای انسان درون گرایی مثل من مواجهه با اینهمه آدم توی این چند روز یعنی تخلیه کامل انرژی. بنابراین باید امروز را در سکوت و خلوت خانه می ماندم تا دوباره تجدید قوا کنم برای حجم کارهای پیش رو . هفته گذشته روزی بیش از ١٨ ساعت کار کردم و استرس داشتم که با باران دیروز و آبی که توی بازارچه را افتاد به حد اعلای خود رسید . می دانم که اگر امروز به داد خودم نمی رسیدم و در خلوت نمی ماندم به طور یقیین می شکستم. حضور در بازارچه برایم نشان دهنده این است که هنوز نظر لطفی به من هست و اجازه ورود و خدمت در جاهایی را دارم که ملک اوست. و سودی برای من ندارد . این روزها بحران کاری در شرکت داریم ولی باز هم سعی می کنم حتی یکی دوساعت در بازارچه حضور داشته باشم. نمی دانم از مهرماه شرایط کارم چگونه خواهد بود ، شاید باید هجرت هاجر را تجربه کنم و من هیچ وقت هاجر بودن در توانم نبوده است ، اینهمه صبر و تسلیم با روحیه سرکش من نمی خواند . مسیر پیش رویم مبهم و مه آلود است.
۱۳٩٤/٦/٢٩ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir