تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز ظهر باید میرفتم دکتر ، کار ها را جمع و جور کردم و رفتم.

بعدش هم اون سر شهر جلسه داشتم.

بعدش هم همکارم را باید می رساندم به جلسه دومش.

ولی...

یکهو دیدم ساعت هفت و نیم شب است.

نماز نخوانده بودم.

یادم افتاد که دیگه غروب آفتاب نه شب نیست.

هشت شب اذان است.

بعد با خودم فکر کردم که قضا می شود امروز هم...

مثل چند روز پیش که تو سر شلوغی کاری صدای اذان مغرب و شنیدم و اه از نهادم در امد...

بعد یادم افتاد چند سال پیش هیچ وقت اینجوری نمی شد.

دیر که می شد و نمازم می خواست قضا بشود کنار خیابان و توی باغچه و پیاده رو  می ایستادم به نماز

هر چند که نماز هایم نه حال دارد و نه عمق

ولی استمرار داشت

اما چرا اینقدر بی خیال و بی قید شده بودم؟

همکارم را رساندم

باید جایی را برای شرکت می دید.

صاحب خانه نیامده بود

ما بودیم و آشنایی از شرکتی دیگر

آرایشم را پاک کردم

خواستم تیمم کنم ولی یادم افتاد آبی که برای رادیاتور ماشین هست توی صندوق عقب است.

وضو گرفتم

آفتابگیر ماشین را توی پیاده رو پشت شمشاد ها پهن کردم و زیر آسمان نماز خواندم

نماز خوبی بود.

آسمان زیبایی بود.

خیلی وقت بود زیر اسمان نماز نخوانده بودم.

نه

مشهد که بودم توی باغ

بغل گل شب بو

لب جوی آب

نرسیده به گل رز سفید

زیر درخت گردو

نماز خوانده بودم..

پس خیلی وقت نبود....

نماز زیر اسمان خیلی متفاوت است...

حتی آگر کنار خیابان باشد

حتی اگر روی سایبان ماشین و جلوی همکار های رودربایستی دارت باشد

۱۳٩٤/٦/٤ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir