تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک اتفاق دیگر این سفر برایم کشف او بود نه اینکه زبانم لال تا حالا کشفش نکرده بودم ها نه در این سفر انگاربه ناگاه قسمتی از چیزی که می دانستم برمن آشکار شد. من و خیلی از هم نسلمانم از بچگی یاد گرفته بودیم که هرچیز خوب همراه با رنج و درد بدست می آید در تربیت والد محورمان هیچ لذتی مباح نبود و اگر لذتی هم بود باید به نوعی به دیگری مربوط می شد در تعریف اغراق شده اش این گونه بودکه اگر قرار بود بازی کنیم باید برای تخفیف رنج دیگری از تنهایی بازی می کردیم نه بابت شادی و نشاط یا اگر کوه می رفتیم این باید با تعریفی از خودسازی و انقلابی گری یا زهد همراه می شد وگرنه لذت مباحی نبود و البته همه ی این هادر یک قرارداد نانوشته و محرمانه بین ما جاری بود. این مقدمه طولانی را گفتم تا لذت این کشف را شفاف تر کنم، دراین سفر یکدفعه متوجه این خصوصیت بی نظیرش شدم که چگونه حتی سخت ترین چیزها را تبدیل به لذت می کند، اصلا هر پدیده ای ابتدا به شکلی لذت بخش تعریف می شود و بعد به محضر او می رسد هیچ تعریفی کنار او سخت نمی شود، حتی تنهایی را که به ظاهرخودش دوست ندارد به شکل لذت بخش و منحصربفردی از آن خودش کرده است، بی خوابی، خستگی، بی غذایی ،گرما ، مکان ناراحت همه ابتدا انگار به شکل یک طنز و شوخی کودکانه در می آیند و بعد او یک جورهایی با آنها کنار می آید، این کودک قوی او من را شگفت زده می کند و جالب است که این کودک کاملا او را در اختیار نگرفته و این چنین است که این همه عمیق و طناز به مسائل نگاه می کند . پارسال ماه رمضان با او دوباره لذت بردن و کشف طبیعت را چشیدم و در این سفر زیارت رها و لذت بخش را...ککک نتوانستم آنطور که چشیده بودم بگویم کشف دیدگاه لذت بردن از همه چیز و بالاتر از آن لذت بخش کردن همه چیز... خلاصه اینکه دمت گرم و سرت سبز باد که این سفر را من از تو دارم...پ.ن: این نوشته کوتاه یکی از همراهانم در سفر اخیر بود که در مورد من نوشته بود.
۱۳٩٤/٥/۱٧ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir