تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دل خوشم به اینکه وقتی باران می بارد هر چه زیر باران باشد تر می شود حتی اگر جسم بی جان و بی حسی باشد که ١-لطافت روح باران را درک نکند وعطر نم باران را به مشام نکشد. می دانم که باران نور این شب ها بر تتم شتک زده گرچه چنان در پوسته کبره بسته خود فرو رفته بودم که تریش را حس نکردم وتمام ترسم این است که نتوانم این پوسته کثیف را که با این نم وارش نرم شده از تن بزدایم در این فرصت اندک .٢- مثل همه آدم ها دنبال تداعی خاطره ها بودم که یادم افتادمن نه آن آدم هستم پس باید دنبال خاطره سازی باشم و نه خاطره یابی. حس ها را در گیر کنم و هوشیار باشم و نشانه های نو به نو را درک کنم. ٣- امنیت حس خوبی است و عجیب است که این حس را در میان دوستانم با تمام وجود لمس می کنم. امن تر از خانه هایشان برایم وجود ندارد. خانه هایشان در شهر های مختلف مثل رحم مادر امن و ارامش بخش است. ۴- جوشن را می خوانم و هزار و یک اسم را مرور می کنم. می دانم اسمایی که برایم برجسته می شوند چراغ راه من خواهند بود در سال آتی ، به نظر سال عجیبی می رسد
۱۳٩٤/٤/۱۸ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir