تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز وقتی ازم برسید اخرین بار کی شاد بودی ؟ مجبور شدم خیلی فکر کنم . شاید ده روز پیش خانه سارا حس خوشی را تحربه کرده بودم. ولی باز هم شادی عمیق نبود. یک جور حس ناب قشنگ سبکی و دلگرمی از حضور بین جمع مهربان و پشتیبان خانواده. بعد هم باز یک دور همی دیگر توی حیاط نگارستان. آنجا هم حس خوبی بود. سبکی فضا و حضور آدم هایی که دوستشان داری و جذبه محیط . بعد خیلی دور و دور بودند لحظات شاد. آنقدر که کمرنگ و شفاف شده بودند و ناپیدا. پس بی خیالشان شدم. روزهای غریبی است. آدم های دور و بر تبدیل شده اند به کوه های غم متحرک. کافیست بخواهی بهشان تکیه کنی تا آوار غمشان بر سرت بریزد. اینجورست که فاصله می گیری ازشان. بعد تنها تر می شوی ... دو سه روزی بود هربار توی آشپزخانه عطر بهارنارنج می پیچید توی مشامم و هربار می گفتم یادم باشد که عرق بهار بخرم به جای این شیشه خالی شده.... امروز وقتی شیشه پر بهارنارنج را دیدم کنجکاو شدم که این عطر خوش از چیست ؟ و متوجه شدم یاس رازقی بعد از سالها گل داده و من نفهمیدم . و تمام این روزها بدون توجه به گلهایش از کنارش گذشته ام و عطر گلهایش را به شیشه خالی بهارنارنج نسبت داده ام. ذوق عجیبی در دلم پیچید و لبخندی بر لبم نشست. یاس رازقی بالاخره به بار نشسته است. بعد از چهار سال... شایدهم بیشتر... گلدان ها که اینگونه گل می دهند امید در من زنده می شود. حسم بهتر می شود٠ عطر یاس رازقی را به جان می کشم. فصل جدید در راه است.
۱۳٩٤/٤/۱٢ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir