تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همکارم بود مدتی کوتاه ... کمتر از سه ماه شاید. همسن و سال بودیم. تجربه زندگی زناشویی ناموفق دوازده ساله را داشت و از یک رابطه هفت ساله به تازگی بیرون آمده بود. خوش پوش و خوش سر و زبان بود. حجم کار و حقوق کم را بهانه کرد و قطع همکاری کرد. چند وقت پیش خبر نامزدیش رسید. نامزدش یکی از مشتریان شرکت بود که توی همان مدت کم باهم آشنا شده بودند و بهانه رفتنش هم همین بوده.... امروز حرف ها پیرامون این رابطه بود و اینکه چرا من و امثال من توی این مدت طولانی نتوانسته ایم از بین اینهمه آدم که در شرکت رفت و آمد دارد گلی به سر بگیریم. هرکس نظری داشت. یکی از نظر بلند بودنمان می گفت و دیگری از ظاهر دور از دسترسمان. آن یکی از غرورمان می گفت و دیگری از جدیت من اما به تفاووت هایم با آن همکار فکر می کردم. به نوع سبک زندگی او و خودم به اینکه او مرخصی می گرفت تا برای مانیکور برود و یا ماساژ و آرایشگاه و من اگر وقتی باشد سعی می کنم قرار های دوستانه ام را ردیف کنم و تئاترهای خوب را ببینم و یا برنامه گالری ها رسیدگی به ظاهرش اولویت اولش بود و برای من اولویت دهم خوب معلوم است که در شرایط مساوی انتخاب یک مرد کدام خواهد بود! از روز اول ارتباطشان را خوب یادم هست. پروژه مشترکمان بود. و خوب یادم هست که بعد از جلسه اول کلی در مورد ظاهر و تیپ مرد صحبت کرد و جلسات وهماهنگی های بعدی را هم خودش برعهده گرفت و من کلا بعد از جلسه اول که مرد جمله ای در مورد پسرش گفت کلا از یاد بردمش و تنها نامی از یک پروژه بود. سعی می کنم خودم را مونیتور کنم که آیا حس غالبم حسادت است؟ حسادت به ازدواج او و آن مرد نیست چون مرد در استانداردهای من نبود. اما حسادت به موفقیت او در رسیدن به هدف و جلب نظر یک مرد هست. اینکه کسی به دلش نشسته و برای بدست آوردنش تلاش کرده خیلی وقت است که مردها به پایه ای ترین و ابتدایی ترین مرزهای دلم هم راه پیدا نمی کنند. مرزها صعب العبور شده اند یا مسیر جذابی برای آدم ها نیست؟ حکایت ناز و نیاز را خیلی وقت است دیگر فاتحه اش را خوانده ام. بحث رغبت است و بدل نشستن اما همان هم نیست. می گویند همکار سابق فنون دلبری می دانست. من اما، به این فکر می کنم که حتی اگر در فنون دلبری خبره بودم هرجایی خرجش نمی کردم. اما و اگرها داشت . بایدها و نبایدها. دلبری هایم را هرجایی خرج نکردم. یکبار در محفلی گفتم : از زنانگی بی بهره ام. خشک و خشن شده ام. اما دیگران مخالف بودند. اذعان داشتند اغوا گری و لوندی ندارم ولی لطافت زنانگیم را نمی شود انکار کرد. جالب بود برایم. هیچ وقت این چیزی را که می گفتند حس نکرده بودم و باورش نداشتم. و همین باور نداشتنش خود سر آغاز حذفش است. به هر حال مشکل دل است که سخت شده و دیوار هایش بلند باید راه حلی برایش بیابم.
۱۳٩٤/٤/۱۱ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir